پست گمنام ...
بیوه
کارتن خیس و خمیر از یاران دیشب را ، از بالای سرش کناری زد . تمام توانش را ، به زانوان خسته ای داد ؛ که تمامی دیشب را ، در سرمای سگ سوز بهمن ماه ، مچاله بود و از هم باز نمی شد ! کف دستش را حائل کف پلاستیکی باکس بزرگ شهرداری "که سر پناه دیشبش بود ؛" کرد ؛ و به زحمت ، پشتش را روی دیواره باکس سراند و سر از سگدانیش بیرون کرد ! هوا هنوز سوز جانکاهی داشت . با اینکه هنوز آفتاب نزده بود ؛ مردم به تکاپو افتاده بودند . خیابان هنوز ازدحام روز را نداشت ، شاید برای همین هم بود که هر از گاهی ، اتوموبیلی نفیرکشان ، با سرعت برق و باد ، از کنار باکس زباله شهرداری می گذشت و چرت نصف و نیمه زن را می پراند ! زن با آن کلاه پشمین سیاه چرک و بدقواره ، و آن اورکت آلمانی درب و داغون از جنگ برگشته ؛ و آن پوتین های سربازی وصله پینه دار ؛ نه تنها ، نظر کسی را به خود جلب نمی کرد ، که بیشتر باعث چندششان هم بود ! از باکس زباله که بیرون زد ، قولنجش را شکست و خودش را تکاند . و در حالیکه دستانش را با دم دهانش گرم می کرد ؛ به طرف سروسیهای بهداشتی پارکی رفت ، که آن طرف خیابان بود .
در آینه رنگ و رورفته سرویس بهداشتی پارک ، نگاهی به صورت تکیده و خشکیده از سرمای زمستانی خودش کرد و مشتی آب ، به صورت چرک گرفته اش پاشید . کلاه پشمین را کناری زد و موهای ژولیده و کرکش را که از کثیفی به هم چسبیده بود ، دستی کشید . لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و چالی کوچک بر گونه هایش افتاد . چالی که همیشه هنگام خنده هایش ، تعریف دیگران را به دنبال داشت . مخصوصا شوهرش که دلش غش می رفت برای چال گونه هایش ؛ وقتی که از ته دل می خندید ! شاید اگر تصویر رفتگر پارک نبود که با آن لباس نارنجی بد رنگ و جاروی دسته دارش ، به بهانه تر و تمیزی سرویسها ، داشت دیدش می زد ؛ حالا حالاها ، در رویای خوش روزهای گذشته اش ، غوطه می خورد . می دانست که مردک ، هر روز صبح کمین می کند تا آمدن او که ، به بهانه ای پشت سرش وارد دستشویی شود و دیدش بزند . آذر از این کار مرد ، آن قدر آشفته و عصبانی بود ، که کارد می زدی خونش در نمی آمد ! بعد از ماجرای زیر سر بلند شدن شوهرش ، که دست آخر هم باعث آوارگیش شد ؛ نه از او که با آن صورت استخوانی داراز و آن چشمان لوچ هوس بازش ؛ باعث چندشش بود ؛که از هر چه مرد بود حالش به هم می خورد ! شاید از فرط عصبانیت و خشم ، آنچنان نگاه خشمگینی از آینه به مرد انداخت که ، خنده در کنج لبانش خشکید و ترس در چشمان لوچش سایه انداخت و سر به زیر انداخت و آرام از دستشویی بیرون رفت .
پوستش کلفت تر از آن بود که با طعنه و متلک یکی دو سر و پا ، ککش بگزد ! ولی نمیدانست چرا ؛ متلک این یکی ، خیلی برایش سنگین آمده بود !؟ ..."بیوه اسی دولو رو ببین به چه روزی افتاده !؟" با شنیدن اسم شوهرش ، به یکباره قلبش در سینه فرو ریخت ، قدمهایش شل شد و آرام از گوشه چشم ، نگاهی به مردک کرد که همراه بی سر و پایی بدتر از خودش ، کناری از پارک ایستاده بود و نیش طعنه اش ، تا بناگوش باز بود ! ته ذهنش گشت دنبال چهره کریه و بد ترکیبش که آشنا می زد ؛ شاید چند لحظه ای طول کشید تا او را به یاد آورد ؛ آری او همان "فری بی ریخت" محلشان بود که زمان دختریش ، چپ و راست ، سر راهش سبز می شد و متلک بارش می کرد ! با اینکه چند قدمی هم از آنها دور شده بود ، دلش نیامد که بی جوابشان بگذارد . یکی دو قدمی به عقب برگشت و با غیظی که در لحن صدایش کاملا مشهود بود ، گفت : "هر کی میگه پنیر ، تو یکی سرتو بذار زمین و بمیر ؛ ایکپیری !" مرد که نیشش تا بناگوش باز بود ، نگاهی به کناریش کرد و گفت :"من که چیزی نگفتم که اینقدر به تریش قباش برخورد !" و قبل از اینکه زن از آنجا دور شود ، با صدایی بلندتر از پشت سر زن ، تقریبا فریاد زد :"راستی خبر داری که اسی دولو ؛ دخترتم ، انداخته تو کار !" اگر متلک قبلی فقط تو دلش را خالی کرد و زانوانش را از کار انداخت ؛ با این یکی دیگر ، چیزی نمانده بود که سکته را بزند ! دستش را به درخت کنارش گرفت و به زحمت توانست که خودش را جمع و جور کند !
اگر به چشم خودش نمی دید ؛ امکان نداشت باور کند ، که دختر نازدانه اش ، سر چهارراهی ، جلو ماشینها را بگیرد و به بهانه فال حافظ ، التماس و گدایی کند ! از نصفه شب دیشب ، که یک لنگ و پا ، در آن سرمای استخوان سوز ، مقابل منزل "اسی دولو" بالا پایین می شد ، تمام آرزویش این بود که با طلوع آفتاب و دمیدن صبح ، دختر هفت ساله اش را ببیند که با لباس سورمه ای ، سوار سرویس مدرسه اش می شود و تمام حرفهای این مردک بی سر و پا "فری بی ریخت" فقط برای چزاندش بوده و بس ! ولی آفتاب که زد و مردم کم کم از خانه هاشان بیرون زدند ، آذر ، دخترش را دید که با لباسی چرک و مندرس ، همراه اسی پدرش از در منزل بیرون زد ! دیدن نصفه و نیمه صورت دختر ، آنچنان از خود بیخودش کرد ، که تمام رنج و سرمای آن دو سه ساعتی را که مثل سگ پاسوخته ، آنجا معطل بود را از یاد برد . پشت سرشان رفت تا سر همان چهارراهی که آلآن داشت دخترک ، فال حافظ می فروخت ! آنچنان بغضی گلویش را گرفته بود ، که داشت خفه اش می کرد . هزار فکر راه و بیراه کرد و ئست آخر هم با عجله به وسط چهارراه دوید و کودک را در آغوش کشید و با سرعت آز آنجا دور شد . کودک چهره متعجبش را در چشمان زن قفل کرد و در حالیکه در تکاپو بود تا از آغوشش رها شود با گریه و اعتراض گفت :" بذارم زمین منو کجا می بری خانوم !؟" آذر که از آنجا فاصله ای گرفته بود ، کودک را زمین گذاشت و مقابلش زانو زد و در حالیکه تمام گونه اش را اشک پوشانده بود ، گفت :" عزیز دلم ، من مادرتم ، منو نشناختی !؟"کودک در چهره زن دقیق شد و وقتی او را شناخت لبخندی زد و گفت : "پس تو کجا بودی مامان تو این مدت !؟" و خودش را در آغوش مادر رها ساخت .
با اینکه کلبه محقر "زینال" همان سوپور شهرداری پارک ، تنگ و دلگیر بود ؛ از اینکه می توانست ، سقفی بالا سر دخترش باشد ؛ آذر را راضی می کرد . آن روز که آذر دخترش را دزدید ، به هر دری زد که شاید سرپناهی باشد برای او و دخترش ؛ نشد که نشد ! دست آخر هم دوباره آمد به همان پارکی که پاتوقش بود . و برای اینکه آبی به صورت خود و دخترش بزند ، رفت همان دستشویی ! و تا در مقابل آینه سر بلند کرد ، نگاه هیز و چشمان لوچ و صورت استخوانی زینال را دید که داشت دیدش می زد ! منتهی این بار آذر چندشش نشد ؛ لبخند کمرنگی زد و پرسید :" چند وقته اینجا کار میکنی !؟" و مرد که به تته پته افتلده بود ، به زحمت آب دهانش را غورت داد و گفت :" چند سالی میشه !" آذر پرسید :"جایی برای خوابیدن هم داری !؟" و مرد گفت :"کلبه خرابه ای هست که بشه شبو توش گذروند !" و همین کافی بود تا آذر را از سر و سرگردانی نجات بخشد ! نه به خاطر خودش ، به خاطر دختری که تمام امید و آرزویش بود . حالا دیگر هر روز صبح ، دختر با لباس سورمه ای مدرسه می رفت ، زینال هم پارک سر کارش و آذر هم ، هر کاری که می شد تا شب کنار هم بیتوته کنند !














