کلوب فرهنگی

هنر ، ادبیات ، تئاتر

پست گمنام ...

                                                                                     بیوه

         کارتن خیس و خمیر از یاران دیشب را ، از بالای سرش کناری زد . تمام توانش را ، به زانوان خسته ای داد ؛ که تمامی دیشب را ، در سرمای سگ سوز بهمن ماه ، مچاله بود و از هم باز نمی شد ! کف دستش را حائل کف پلاستیکی باکس بزرگ شهرداری "که سر پناه دیشبش بود ؛" کرد ؛ و به زحمت ، پشتش را روی دیواره باکس سراند و سر از سگدانیش بیرون کرد ! هوا هنوز سوز جانکاهی داشت . با اینکه هنوز آفتاب نزده بود ؛ مردم به تکاپو افتاده بودند . خیابان هنوز ازدحام روز را نداشت ، شاید برای همین هم بود که هر از گاهی ، اتوموبیلی نفیرکشان ، با سرعت برق و باد ، از کنار باکس زباله شهرداری می گذشت و چرت نصف و نیمه زن را می پراند ! زن با آن کلاه پشمین سیاه چرک و بدقواره ، و آن اورکت آلمانی درب و داغون از جنگ برگشته ؛ و آن پوتین های سربازی وصله پینه دار ؛ نه تنها ، نظر کسی را به خود جلب نمی کرد ، که بیشتر باعث چندششان هم بود ! از باکس زباله که بیرون زد ، قولنجش را شکست و خودش را تکاند . و در حالیکه دستانش را با دم دهانش گرم می کرد ؛ به طرف سروسیهای بهداشتی پارکی رفت ، که آن طرف خیابان بود .

              در آینه رنگ و رورفته سرویس بهداشتی پارک ، نگاهی به صورت تکیده و خشکیده از سرمای زمستانی خودش کرد و مشتی آب ،  به صورت چرک گرفته اش پاشید . کلاه پشمین را کناری زد و موهای ژولیده و کرکش را که از کثیفی به هم چسبیده بود ، دستی کشید . لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و چالی کوچک بر گونه هایش افتاد . چالی که همیشه هنگام خنده هایش ، تعریف دیگران را به دنبال داشت . مخصوصا شوهرش که دلش غش می رفت برای چال گونه هایش ؛ وقتی که از ته دل می خندید !  شاید اگر تصویر رفتگر پارک نبود که با آن لباس نارنجی بد رنگ و جاروی دسته دارش ، به بهانه تر و تمیزی سرویسها ، داشت دیدش می زد ؛ حالا حالاها ، در رویای خوش روزهای گذشته اش ، غوطه می خورد . می دانست که مردک ، هر روز صبح کمین می کند تا آمدن او که ، به بهانه ای پشت سرش وارد دستشویی شود و دیدش بزند . آذر از این کار مرد ، آن قدر آشفته و عصبانی بود ، که کارد می زدی خونش در نمی آمد !  بعد از ماجرای زیر سر بلند شدن شوهرش ، که دست آخر هم باعث آوارگیش شد ؛ نه از او که با آن صورت استخوانی داراز و آن چشمان لوچ هوس بازش ؛ باعث چندشش بود ؛که از هر چه مرد بود حالش به هم می خورد ! شاید از فرط عصبانیت و خشم ، آنچنان نگاه خشمگینی از آینه به مرد انداخت که ، خنده در کنج لبانش خشکید و ترس در چشمان لوچش سایه انداخت و سر به زیر انداخت و آرام از دستشویی بیرون رفت .

       پوستش کلفت تر از آن بود که با طعنه و متلک یکی دو سر و پا ، ککش بگزد ! ولی نمیدانست چرا ؛ متلک این یکی ، خیلی برایش سنگین آمده بود !؟ ..."بیوه اسی دولو رو ببین به چه روزی افتاده !؟" با شنیدن اسم شوهرش ، به یکباره قلبش در سینه فرو ریخت ، قدمهایش شل شد و آرام از گوشه چشم ، نگاهی به مردک کرد که همراه بی سر و پایی بدتر از خودش ، کناری از پارک ایستاده بود و نیش طعنه اش ، تا بناگوش باز بود !  ته ذهنش گشت دنبال چهره کریه و بد ترکیبش که آشنا می زد ؛ شاید چند لحظه ای طول کشید تا او را به یاد آورد ؛ آری او همان "فری بی ریخت" محلشان بود که زمان دختریش ، چپ و راست ، سر راهش سبز می شد و متلک بارش می کرد ! با اینکه چند قدمی هم از آنها دور شده بود ، دلش نیامد که بی جوابشان بگذارد . یکی دو قدمی به عقب برگشت و با غیظی که در لحن صدایش کاملا مشهود بود ، گفت : "هر کی میگه پنیر ، تو یکی سرتو بذار زمین و بمیر ؛ ایکپیری !" مرد که نیشش تا بناگوش باز بود ، نگاهی به کناریش کرد و گفت :"من که چیزی نگفتم که اینقدر به تریش قباش برخورد !" و قبل از اینکه زن از آنجا دور شود ، با صدایی بلندتر از پشت سر زن ، تقریبا فریاد زد :"راستی خبر داری که اسی دولو ؛ دخترتم ، انداخته تو کار !" اگر متلک قبلی فقط تو دلش را خالی کرد و زانوانش را از کار انداخت ؛ با این یکی دیگر ، چیزی نمانده بود که سکته را بزند ! دستش را به درخت کنارش گرفت و به زحمت توانست که خودش را جمع و جور کند !

        اگر به چشم خودش نمی دید ؛ امکان نداشت باور کند ، که دختر نازدانه اش ، سر چهارراهی ، جلو ماشینها را بگیرد و به بهانه فال حافظ ، التماس و گدایی کند ! از نصفه شب دیشب ، که یک لنگ و پا ، در آن سرمای استخوان سوز ، مقابل منزل "اسی دولو" بالا پایین می شد ، تمام آرزویش این بود که با طلوع آفتاب و دمیدن صبح ، دختر هفت ساله اش را ببیند که با لباس سورمه ای ، سوار سرویس مدرسه اش می شود و تمام حرفهای این مردک بی سر و پا "فری بی ریخت" فقط برای چزاندش بوده و بس ! ولی آفتاب که زد و مردم کم کم از خانه هاشان بیرون زدند ، آذر ، دخترش را دید که با لباسی چرک و مندرس ، همراه اسی پدرش از در منزل بیرون زد ! دیدن نصفه و نیمه صورت دختر ، آنچنان از خود بیخودش کرد ، که تمام رنج و سرمای آن دو سه ساعتی را که مثل سگ پاسوخته ، آنجا معطل بود را از یاد برد . پشت سرشان رفت تا سر همان چهارراهی که آلآن داشت دخترک ، فال حافظ می فروخت !  آنچنان بغضی گلویش را گرفته بود ، که داشت خفه اش می کرد . هزار فکر راه و بیراه کرد و ئست آخر هم با عجله به وسط چهارراه دوید و کودک را در آغوش کشید و با سرعت آز آنجا دور شد . کودک چهره متعجبش را در چشمان زن قفل کرد و در حالیکه در تکاپو بود تا از آغوشش رها شود با گریه و اعتراض گفت :" بذارم زمین منو کجا می بری خانوم !؟" آذر که از آنجا فاصله ای گرفته بود ، کودک را زمین گذاشت و مقابلش زانو زد و در حالیکه تمام گونه اش را اشک پوشانده بود ، گفت :" عزیز دلم ، من مادرتم ، منو نشناختی !؟"کودک در چهره زن دقیق شد و وقتی او را شناخت لبخندی زد و گفت : "پس تو کجا بودی مامان تو این مدت !؟" و خودش را در آغوش مادر رها ساخت .  

با اینکه کلبه محقر "زینال" همان سوپور شهرداری پارک ، تنگ و دلگیر بود ؛ از اینکه می توانست ، سقفی بالا سر دخترش باشد ؛ آذر را راضی می کرد . آن روز که آذر دخترش را دزدید ، به هر دری زد که شاید سرپناهی باشد برای او و دخترش ؛ نشد که نشد ! دست آخر هم دوباره آمد به همان پارکی که پاتوقش بود . و برای اینکه آبی به صورت خود و دخترش بزند ، رفت همان دستشویی ! و تا در مقابل آینه سر بلند کرد ، نگاه هیز و چشمان لوچ و صورت استخوانی زینال را دید که داشت دیدش می زد ! منتهی این بار آذر چندشش نشد ؛ لبخند کمرنگی زد و پرسید :" چند وقته اینجا کار میکنی !؟" و مرد که به تته پته افتلده بود ، به زحمت آب دهانش را غورت داد و گفت :" چند سالی میشه !" آذر پرسید :"جایی برای خوابیدن هم داری !؟" و مرد گفت :"کلبه خرابه ای هست که بشه شبو توش گذروند !" و همین کافی بود تا آذر را از سر و سرگردانی نجات بخشد ! نه به خاطر خودش ، به خاطر دختری که تمام امید و آرزویش بود . حالا دیگر هر روز صبح ، دختر با لباس سورمه ای مدرسه می رفت ، زینال هم پارک سر کارش و آذر هم ، هر کاری که می شد تا شب کنار هم بیتوته کنند !

 


+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ توسط وحید صادقی نظرات ()

پیامکی از یک دوست

 

"پیامکی از یک دوست ..."

خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ؛ خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است ؛ خواستم عاشق شوم ،گفتند دروغ است ؛ گریستم ؛گفتند بهانه است ؛ خندیدم ، گفتند دیوانه است ؛ دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم ...!  "دکتر شریعتی"

"بیوه مقدس"

خواستگاری از "ایزس" خشم خدایان را برافروخت و بیشتر از همه این "اوسریس" بود که مورد شماتت قرار گرفت . اما ؛ عشق ایزس ، دل و دین از اوسریس بریده بود ؛ و او با همه مخالفت ها ، خشم خدایان را به جان خرید و با معشوقه اش ایزس ازدواج کرد . آسمان از به هم پیوستن دو الهه عاشق نور باران شد . و آنها ، آشیانه عشقشان را در گوشه ای از آسمان لایتناهی بنا نهادند و دل به یکدیگر سپردند . ولی افسوس که این خوشبختی ، خیلی به درازا نکشید و در ظلمت شبی تاریک ، اوسریس ، رخت از جهان بر بست و در مقابل دیدگان ایزس ، مرد ! و از آن پس ، خدای مردگان شد !  ایزس صورت نخراشید و جامه ندرید و موی پریشان نکرد ؛ چرا که الهه صبر و زیبایی بود ! اما بیوه ماند ...! بیوه ای مقدس ؛ که بعدها نمادی شد برای شیطان پرستان و ماسون ها ، که خود را فرزندان بیوه می دانستند ! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ توسط وحید صادقی نظرات ()

"طرف تاریک ماه"

              سیاهی و ظلمت شب محله دژ طوسی تربت ، داشت جای خود را به رنگ خاکستری سپیده می داد . بچه ها از چند ساعت پیش دور هم حلقه زده بودند و با نفس های خسته این ده روزه ، آرام و یکنواخت ؛ با دم های گرم وخفه ای ، ذکر حیدر حیدر می دادند . صداها آن چنان گرفته و خفه بود که هر کس جز صدای خود ؛ دم بغل دستیش را به زور می شنید ! همه زانو زده بودند و در کورسوی یکی دو فانوس کم نور ، با آهنگ ملایمی ، سرهاشان را به رقص می آوردند و نوای گرفته حیدر را در گلوهاشان زمزمه میکردند . همه از خود بیخود بودند ، در این یکی دو ساعته ، چند صد بار و یا حتی چند هزار بار ذکر حیدر گرفته بودند ؛ فقط خدا میداند و بس !

سپیده که آرام ، از درز پنجره جنوبی حسینیه نخل ، سیاهی را در نوردید ؛ سید به آرامی قمه دولب سنگ خورده دسته نقره ای خود را ، "که نسل به نسل گشته ، تا به او رسیده بود " آرام از غلاف خود بیرون کشید ! حلقه جمعیت که بیست سی نفری بیشتر نبودند ، با زوزه آرام قمه سید که از غلاف خود بیرون می آمد ؛ هر یک قمه هاشان را از غلاف بیرون کشیدند .       سید که در میان جمعیت ، مانند نگین این حلقه عشاق بود ، بوسه ای بر پهنای قمه زد و دستانش را محکم بر دسته نقره ای قمه حلقه کرد . ذکر حیدر هم چنان ، آرام و بیصدا بر لبهایش جاری بود . از پهنای قمه با هر ذکرش آرام بر فرق سرش می کوفت ؛ بچه ها هم همانند او متابعت می کردند . دقایقی این چنین گذشت ، با بالا آمدن تدریجی سپیده ، ضربه های پهنای قمه ها بر فرق سر این جمعیت هم سنگین تر می شد . اکثرا فرق سرهاشان ورم کرده بود ، ولی انگار هیچ نمی فهمیدند ! نفس ها در هم می پیچید و ذکر حیدر حیدر از دهان های کف کرده این جمعیت اندک ، آهنگ ضربه های قمه بر فرقهای سرشان بود . همه شان از خود بیخود شده بودند . و هریک انگار که در وادی خود خودشان سیر می کردند و بس ! از پیشانی سید قطره های عرق به زمین می چکید ، و هوای داخل حسینیه حسابی دم کرده بود .

بیرون حسینیه ، سر کوچه ، کمی بالاتر ؛ چند قزاقی کشیک می دادند ! هر از گاهی که یکیشان چرتش می برید ؛ تلنگری به بقیه می زد و تا نزدیک های در حسینیه قدمی می زد ! کمی هم انگار متعجب بودند ؛ که چطور بچه های حسینیه استاد علی مولوی امسال صبح عاشورا قمه نزدند !؟ حتما بعد هم می اندیشیدند ؛ با این رئیس کمیسری ، که صد رحمت به هزار جلاد ؛ خوب حق هم دارند ! ولی غافل از آنکه ؛ حلقه عاشقان بیدل ، دم به دم ، هم ذکر ، حیدر حیدرشان ، ساعتهاست که در محفل انسشان ، آرام و بیصدا در هیاهویند !  سپیده آنقدر بالا آمده بود ، که دیگر چشمها همدیگر را ببینند . که به ناگاه سید نعره یا ابوالفضلی را آن چنان از هزارتوی وجودش ، سر داد ، که چرت قزاق های سرکوچه را هم به یکباره پراند ! و با تیزی قمه آنچنان بر فرق سرش کوفت که خون تا سقف حسینیه هم پاشید ! پشت سرش ، جمعیت هم هر یک به نوبه خود ، با تیزی قمه هاشان فرق هاشان را شکافتند .

سردسته قزاق ها که نعره یا ابوالفضل سید ، چرتش را پرانده بود ؛ با چشمان پف کرده به طرف منزل استاد علی آمد ، و با احتیاط ،کلون در را کوفت . تاملی کرد و چون باز دید ، خبری نشد ؛ این بار کمی محکم کلون در را کوبید ! و گوشهایش را تیز کرد تا شاید چیزی بشنود ؛ که صدای استاد علی را از دور شنید :" آمدم ؛ آرام بگیر ؛ صبح علی الطلوع کیستی !؟"  تا استاد علی دم در برسد ، سردسته قزاق ها هم ندا سر داد :" منم استاد ؛ صدایی شنیدم ، نگران شدم !" استاد در را که باز کرد ، آستین ها را برای وضو بالا زده بود ، از آستانه در که بیرون آمد و در را پشت سرش چفت کرد و در حالیکه یک سر و گردن از سردسته قزاق ها بلندتر بود ، گفت :" چه نگرانی !؟ شماها کار و زندگی ندارید!؟ صبح عاشوراست ؛ بروید به عزاداریتان برسید ! اینجا چه می کنید !؟" سردسته قزاق ها که حسابی شرمنده شده بود ؛ سر پایین انداخت و گفت  :" ای آقا ؛ پیشانی نوشت ما هم این است ؛ ماموریم و معذور ؛ که اگر نکنیم ، نه فقط زن و بچه است که گرسنه میماند ؛ که پوست سرمان را هم این جلاد می کند !" و استاد در آمد که :" روزی دست خداست ؛ حالا اگر کاری ندارید بروم سر نماز تا قضا نشده !؟ " و قزاق شرمنده وسر به زیر ، بر گشت به سمت همقطارانش !

جمعیت که از قمه زدنشان فارغ شدند ، هر یک شال سیاهی که به کمرشان بود را به سرشان بستند ؛ هنوز از زیر شالهای بعضی ها خون می جوشید ؛ ولی خیلی طول نمی کشید که زخم هاشان دلمه می بست . کار هر سالشان بود ؛ تازگی که نداشت ! قبل از اینکه آفتاب بزند ، زیراندازها را که خون خالی شده بود  تماما عوض کردند و هر جا که نشانی از خون بود شستند و طهارت دادند . و آرام یکی یکی از در پشتی حسینیه رفتند به طرف حمام ؛ که از قبل قرق کرده بودند !  برای اینکه خیلی هم سر و صدا نباشد ؛ هر یک طهارتی کردند و خونابه از صورت شستند و غسلی گرفتند و از در پشتی دوباره به حسینیه برگشتند ! طوری که آب از آّ تکان نخورد ؛ و مهیای عزاداری روز عاشورا شدند .

 

پانوشت : قطعه کوچکی است از رمانی بلند که چند سالی است گرفتارم کرده ؛ دعا کنید بلکه امسال به سرانجامی برسد !

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط وحید صادقی نظرات ()

عمو دست قیچی

"عمو دست قیچی ..."

...سفیدی برف چشم را می زد ؛ خیابان آناتول فرانس ، خالی از ازدحام بود ؛ دختر کنار دست پسر ، ایستاده بود ، و هر دو به دور دستی خیره بودند . برف لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ سرما تا مغز استخوان هاشان را می آزرد . دختر نگاهی به پسر انداخت و گفت :

..." سردمه بابک ...!" و دستانش را تنگ در جیبهای کاپشنش ، فرو کرد ؛ پسر نگاهش را از دوردست دزدید و گفت :

..." الآناست که پیداش شه ...!" و دوباره ، دوردست را نگریست . دختر دوباره این پا و آن پا کرد و گفت :

..." بابک ..؛ دارم میترکم از سرما ...!" و پسر که هنوز نگران دوردست ها بود ، موهای سیاه و براقش را ، از برف سفیدی که رویش نشسته بود ، تکاند و گفت :

... " خیل خب بابا ، راه بیفت بریم بالا ...؛ یکیو میشناسم تو بولوار ؛ فقط خدا کنه که باشه ..!"  وتنگ هم راه افتادند . برف تا زانو ، بالا آمده بود . در کمرکش بولوار الیزابت ، پسر ، ساقی را دید . و با شتاب به طرفش شلنگ انداخت . دختر هم با یکی دو قدم فاصله ، پشت سرش بود . به ساقی که رسید ؛ نفس زنان گفت :

..." کجایی داش ؛ داری بسازیمون ..!" ساقی که پسر جوانی بود هم سن و سال بابک ؛ با عصبانیت رو به پسر کرد و گفت : ..." چته !؟ آرومتر ؛ نکنه میخوای دنیا رو خبر کنی ..!؟" پسر ، نگاهی به دور و برش کرد ، که خلوت بود و آرام ؛ و با تعجب گفت :

... " اینجا که کسی نیست ..!"

... " نیست که نیست ..؛ حالا بگو بینم ، چی میخای ..!؟"

... " یه مثقال از اون سه زنگولت ...!"

ساقی نگاهی به اطرافش کرد که خلوت بود و آرام ؛ و دستش را به طرف پسر دراز کرد و گفت :

... " خیالی نیست ..؛ بیا بالا ..!" بابک دست کرد جیبش ؛ و چندتایی اسکناس بیرون کشید و گذاشت کف دست ساقی ..!

... " همین جا بپلکید تا بیام ..!"  و مثل قرقی از نگاهشان گریخت .   دختر با نگرانی پسر را نگریست و گفت :

... " نکنه بره و نیاد ...!؟"  و پسر ، رد نگاهش ساقی را می پایید که حالا دیگر ، در میان انبوه شمشادهای برف گرفته بولوار ، گم شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا ساقی دوباره برگشت ؛ و دختر و پسر با دیدنش ؛ نیششان تا بناگوش باز شد . ساقی نگاهی به اطراف انداخت ، که خلوت بود و آرام ؛ و حشیش را گذاشت کف دست پسر و مثل قرقی از آنها دور شد . پسر از خوشحالی داشت بال در می آورد ؛ با سرعت توتون سیگاری را خالی کرد کف دست دختر ؛ و به اندازه نوک انگشتی ، از حشیش را کند و بین دو چوب کبریت گیراند و به آتش کشید ؛ داغ که شد ، با انگشت شست و سبابه ، پودرش کرد و داخل توتونها ریخت . و سیگاری را بار زد و میان لبهایش گیراند و به آتش کشید . و دودش را آنچنان با حرص و ولع به داخل ریه هایش فرو داد ؛ که گویی طفل شیرخواری که به پستان مادر میک بزند ..! آنچنان که دختر صدای اعتراضش در آمد ، و بالاخره هم با تعجب و حیرت گفت :

... " پس من چی بابک ..!؟"  پسر که انگار ، اصلا فراموشش شده بود ؛ سیگاری را به طرفش گرفت و دختر هم به سیگاری حشیش ، چندین پک عمیق زد . به دقیقه نرسیده ؛ آنچنان نشئه بودند ، که انگار پاهاشان روی زمین بند نبود . چشمانشان همچون دو کاسه خون به سرخی نشسته بود ؛ و خنده و قهقهه ، لحظه ای از لبهاشان دور نمی شد . فارغ از تمامی دنیا تنگ هم ، از بولوار به طرف آناتول فرانس سرازیر شدند . ناگهان ، کامیونی که سربالایی خیابان از برف پوشیده شده را ، با زور و زحمت بالا می آمد ؛ نظر بابک را به خودش جلب کرد . نه خود کامیون ؛ که پلاکش ؛ که کمی کج بود ...! آنچنان ریسه ای رفت ؛ که از خود بیخود شد ! دختر هر چه کرد ؛ نتوانست که آرامش کند . دست آخر هم بابک ؛ از خنده بیش از اندازه ؛ پاهایش سست شد و در برفی که تا زانو بالا آمده بود ؛ به زمین افتاد ..! در آن ، دندانهایش درهم قفل شد ؛ وتمام عضلاتش مثل سنگ خشک و سفت گردید !

دانشجویانی که از دانشگاه تهران بیرون می آمدند ؛ دختر و پسری را دیدند ؛ که حالشان مساعد نبود ؛ و وقتی نزدیکشان شدند ؛ یکی از دانشجویان با دیدن حالت های بابک ، فریاد زد :

... " این پسره ، سنگکوب کرده ، کره لازمه ...!"  و یکی دیگر از دانشجویان ، به طرف بقالی آن طرف خیابان دوید که کره ای بخرد ....!

ناشر تا اینجای قصه را که خواند ؛ رو به زن جوان کرد که نویسنده داستان بود گفت :

...  " دخترم ؛ بابت این کتاب که مجوز نمیدن ...!"  و دختر با هیجان گفت :

... " چرا ...!؟"

... " خب معلومه ؛ شما تمام جزئیات یه عمل خلافو ، ریز به ریز  تو همین دو سه صفحه توضیح دادین ...! چه انتظاری دارین ...!؟"

... " اولا که ، زمان این قصه مال قبل از انقلابه ...؛ در ثانی ؛ مگه با کتمان واقعیت ؛ میشه معضل اعتیادو حل کرد ...!؟

... " شاید ، حق با شما باشه ..؛ ولی یادت باشه که ، ما هم خط قرمزهایی داریم ...!"

... " حالا چیکار باید کرد !؟"

... " می سپاریمش دست " عمو دست قیچی " ...!"

... " عمو دست قیچی دیگه چه صیغه ایه ...!؟"

هفته بعد که زن جوان برای بازبینی قصه اش که حالا دیگر ، ظاهرا ویرایش شده بود و آماده ارسال برای مجوز ؛ به دفتر نشر آمد ، ناشر یک نسخه از قصه را به او داد و گفت :

... " دستش درد نکنه "عمو دست قیچی " ! حالا شد یه قصه درست و حسابی ..!"

و دختر هر چه قصه را بیشتر خواند ، برایش غریبه تر آمد ! تا آنجا که ، دست آخر با عصبانیت رو به ناشر گفت :

... " این که قصه من نیست ..! پس رمان من کجاست ..!؟"

و ناشر که با پیپش ور می رفت ؛ تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و گفت :

... " مگه نمی خای ؛ کتابت چاپ بشه ...!؟"

 

پانوشت : خودسانسوری معضلی است که امروز گریبان تمام نویسندگان و ناشران را گرفته است ؛ گو اینکه دوستی می گفت :

" سانسور خلاقیت می آفریند ...!"

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

اپیزود یک

 

... پیرمرد ؛ فرتوت و علیل ، سوار بر ویلچر ، به کمک دو مامور ، که دو طرفش بودند ، وارد صحن دادگاه شد . از ظاهرش معلوم بود که آنقدر خسته و درمانده است که نای باز نگداشتن پلکهایش را هم ، از پشت آن عینک ته استکانیش ، برایش مشکل بود ! وقتی در جایگاه اتهام در مقابل قضات قرار گرفت ؛ همهمه حضار به یکباره فروکش کرد ، و دو مامور هم از او فاصله گرفتند .

بدنش لخت و بی حس بود ؛ دستانش مثل دو تکه چوب خشک ، روی دسته ویلچر افتاده بود ، و چشمانش ، کم سو و بی رمق زیر شیشه های عینک ته استکانیش ، دو دو می زد . ته ریش سفید و خاکستریش ، پیرتر از آنی که بود نشانش میداد . لکنت زبانش آنقدر بود که نیمی از حرفهایش برای قضات و حاضرین نامفهوم بود . با اینکه دفاعیات از پیش نوشته شده را ، بارها و بارها ، در بند انفرادی خوانده و مرور کرده بود ؛ با اینحال بیش از یکی دو جمله نتوانست که بگوید ! که آن هم بسیار ناشنوا و نامفهوم بود . دست آخر هم ، لایحه اعترافات را ، دادند که یکی از هم بندانش ؛ که برای دادگاه بخواند .

مدعوین محدود بودند و درچین ؛ ادبیات اعترافات با آنچه که مردم از پیرمرد سراغ داشتند ؛ تفاوت فاحش داشت !  آن قدر فاحش که گاها باعث خنده و مضحکه هم میشد ؛ راست یا دروغ ؛ هیچ کس باور نکرد ، "غیر و خودی .."

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

"کوتاهه ها"

 

"انتظار"

بر گلدسته های تکبیر
نشانی از تو خفته است ...
ای گم نشان ؛ که نشانت به قلب ماست ..!
تا کی ؛ بی تو ، به سجده بریم نماز ..!؟

پانوشت : دلتنگی امروزمان ؛ فزون از این پنج سال شده ...!
   "ای گم نشان ؛ نشانی به ما بده ..."
   غروب جمعه 24/مهر/88

" سر انجام "

بی سرانجام ؛
       به تنهایی من ؛
            پا مگذار ...!

که سرانجام ؛
    تنهایی من ؛
      باعث رنج تو خواهد گردید ...!

پانوشت : تنهایی پاییز 1388 تهران

 

" راه "

کاش می فهمیدیم ؛
    زندگی ، راه درازی است ؛
         به کوتاهی عمر ...!

پانوشت : آبان 88 تهران

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

"بابا کرم ...دوستت دارم ...

... اوایل انقلاب ، نیمه دوم سال 58 ، که به یمن انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تعطیل شد ؛ هر کدام از بچه ها ، پرت شدند طرفی !  شهرستانی ها که از خدا خواسته ؛ بی معطلی ، بار و بنه را بستند و د برو که رفتی ولایت !  تهرانی ها هم ، هر کدام به طرفی . یادش بخیر ؛ دوستی داشتم تئاتری . بیشتر، تئاترهای خیابانی کار می کرد ، و بعضا در مناسبت هایی ، تعزیه میخواند . آمد پیشم و اصرار که ، یک نمایشنامه بنویسم برای اجرا ... ! که گفتم :" برادر من ، تو هم وقت گیر آوردی در این بی حوصلگی !؟" که گفت :" اتفاقا همین الان وقتش است ؛ تو پیس را بنویس ، بقیه اش هم با من ...!"

... چند روزی این پا و آن پا کردم ؛ بلکه پشیمان شود ؛ که نشد ! و هر روز هم اصرارش بیشتر ؛ بالاخره ، ناچار دست به قلم شدم . خیلی فکر کردم که درام بنویسم یا طنز !؟ اما با موقعیت آن روزها ، که غم و غصه همین طوری هم ، تمام زندگیمان را پر کرده بود ؛ احساس کردم ... نوشتن درام ، نمک به زخم پاشیدن است ؛ برای همین هم سعی کردم ؛ نمایشنامه ای بنویسم که کمی غم و غصه از چهره ها بزداید و لبخندی به لب ها بنشاند .
یک هفته ای طول کشید تا نمایشنامه در آمد . در این فاصله دوستم هم تمامی مقدمات را آماده کرد . بازیگران که اکثرا از دوستان و هم دانشکده ای های خودمان بودند و برای تمرین هم که سالن تئاتر دانشکده داشت خاک می خورد !

... از همان روز اول تمرین ، یکی دو سه تا از بچه های سلسبیل که از رفقا و بچه محل های "سعید قرتی" بودند ؛ شده بودند مشتری پاچالی تماشای تمرین بچه ها ! با سعید می آمدند و با او هم می رفتند . یکی دو روز اول ؛ ای ... اعتراضکی از طرف بعضی از بچه ها بود که ، موقع تمرین حضور یکی دو سه تا تماشاچی ، تمرکزمان را به هم می زند و موضوع لو می رود و از این حرف ها ... ، ولی آن قدر این بچه ها ، صمیمی و شاد و شنگول بودند که همه ، خیلی زود به حضورشان عادت کردیم . کما اینکه ، یک روز که نیامدند ؛ همه سراغشان را از سعید می گرفتند . آخر تمرین هم یکیشان با ساز دهنی ، رنگ می گرفت و یکی شان هم ترانه های کوچه بازاری را با قر و اطوار می خواند و سعید هم که معطل ......بود ، یک دلی از عزا در می آورد و قر کمرش را چاشنی زحمت رفقا ...!

... در این یکی دو سه ماهه تمرین ؛ دوستم هم ، زد به در و دیوار که سالنی جور کند برای اجرا ؛ دنبال کم هم نبود ؛ به کمتر از تئاتر شهر و تالار وحدت هم ، نمی خواست که رضایت بدهد ! برای سالن های دولتی هم ، باید مجوز اجرا می گرفتیم و این هم یعنی هفت خان رستم ...؛ که این دوست عزیز ما ، پاشنه ها را ور کشید و سفت و سخت افتاد دنبال کار ! تا بالاخره ، قرار شد ، اجرا در یکی از سالن های تئاتر شهر انجام شود . و شب اول اجرا هم ، هیئت داوری جهت صدور مجوز ؛ اجرا را ببینند و در صورت تایید مجوز صادر شود .

... تماشاچی های شب اول ، اکثرا ، افتخاری و دعوتی بودند . ردیف اول صندلیها هم در اختیار هیئت ژوری بود که با میهمانانشان ، ده دوازده نفری می شدند . نمایش در بهترین کیفیت ممکنه اجرا شد و از آنجایی که طنز مایه ای بود شاد و کمیک ؛ خنده بسیاری بر لبهای غمگین و غصه دار تماشاچیان نشاند . نمایش که تمام شد و چراغهای سالن روشن گردید ؛ پرده کنار رفت و بازیگران برای تشکر و تعظیم ، در مقابل تماشاچیان به صف ایستادند و تماشاچیان با کف زدن های مداوم خود تشویق جانانه ای کردند . از پشت پرده صورت تک تک اعضای هیئت ژوری را که نگاه می کردم ؛ ظاهرا رضایت را می شد ، در عمق چشمانشان دید . که ناگهان ؛ چشمتان روز بد نبیند ؛ از ته سالن صدای ساز دهنی با رنگ شادی ، بلند شد ؛ و بلافاصله رفقای سعید بودند که شروع کردند به خواندن یکی از معروفترین ترانه های ایرانی ...!

" حالا بابا کرم
     آره دوستت دارم
        شیشه بابا رو نشکنی
           آی بستنی و آی بستنی ..."
و تمام تماشاچیان هم با آن ها همنوا شدند و بدتر از آن سعید بود که  آنچنان ؛ رقصی کرد روی سن ؛ که همه چهار چشمی هاج و واج مانده بودند ! و بد تر از همه ، اعضای هیئت ژوری بود که چشمانشان ؛ از حدقه در آمده بود که هیچ ؛  دهانشان هم از تعجب آن چنان باز مانده بود که تا ته حلقشان را هم می شد دید ...!   

... تقریبا ، قید مجوز را زده بودیم که بعد یک هفته ای ، دوستم زنگ زد که : " مشتلق ؛ که از مدیریت سالن زنگ زدند که مجوز آمده ...!" با عجله ، به اتفاق رفتیم تئاتر شهر و بلافاصله دفتر مدیریت ! مجوز را خواندم ؛ فقط مانده بود که از تعجب شاخ در بیاورم ...! پس از تایید مجوز اجرا ، در انتهای آن نوشته بودند :
" آیتم آخر نمایش ، ابتکار جالبی بود که در نوع خود ش منحصر به فرد بود ...!"         

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

" تلنگر "

به ضرب آهنگ انگشتی به در ...
  گاها ، تلنگر هم ...
                       می گویند ..!

مرا با واژه و پیغام کاری نیست ..؛
  که شاعر مسلکی باید ..!

هر از گاهی که دل تنگ است و ...
    هر سازی که می بینی ، بد آهنگ است و ...
       بین آشنا و غیر هم ؛ جنگ است ...!

من ژولیده دل مست ...
   به ضرب آهنگ انگشتی ...
     صدای نیم بند یک تلنگر ...

      "...شاد و مشتاقم ...!"

 

پانوشت : استعاره های استاد "مهدی اخوان ثالث " آنچنان دلنشین است
            که گویی ؛ شمیم طراوات و تازگیش ، هر روز بیشتر از دیروز است .

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...      4/8/1388 تهران


+ نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

" بانگ آهنگ "

"چشم در راهیم "

الا ؛ ای رهنوردان ،شبا هنگام
که با تن ها و تنهایی
به هنگام غروب و پاره ای از شب
به گم ، راهی ...
کزین پیش هیچکس ، گاهی
رهی در آن نپیموده ...!
                              "گام بنهادید ..."

و زیر کورسوی نور مه تابی
قدم در راه ناپیدایه و گم ، راه
به سوی مقصدی ؛ کو برتر از کعبه ست...!
                             "نظرهاتان یکی کردید..."

بدانید ؛ کین ره تنهایی و گم ، راه
به دل دارد ؛ حزین زائرانی نورس و نوپا
اگر دیدید ؛ جوانانی برومند و مهین سیما
بپرسید از نشان و از کیانشان
که شاید ؛ گمنشانانی ، ز ما باشند ...!
                           "بگویید چشم در راهیم ..."

بگویید هر غروب و بعد هر مغرب
که بانگ آهنگ تکبیری فرو افتد  
همه کوی و همه برزن
معطر ، از گلاب و مشک می گردد
و مادر ؛
        چادرش بر سر ؛
                          به سکوی کنار در
                       "نشسته ، چشم بر راه است ..."

 

پانوشت : فزون از پنج سال است ؛ که از زائران گمنشانمان ؛ نشانی نیست !
           "اگر دیدید آنها را ؛
                              بگویید ؛چشم در راهیم ..."     
24/مهر/88   

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

"واگویه ها "

"آربی اوانسیان "

... هیچگاه خاطره دو نمایش "خلوت خفتگان " و "پیرمرد مضحک " را در سال های قبل از انقلاب "به گمانم سال 1356 " فراموشم نمی شود . چرا که آن روزها سالن کوچک تاتر چهارسو ؛ از زیر مجموعه های تاتر شهر در پارک دانشجوی امروز ؛ بی اغراق بهترین نمایش های دوران وجودیش را به خود دید ! خلوت خفتگان با کارگردانی و بازی صدرالدین زاهد و شاه بازی "سوسن تسلیمی" که آنروزها به حق جزو بهترین ها بود ؛ شاید برای اولین بار انقلابی در تئاترنمایشی کسل و خسته کننده ما ایجاد کرد ! و درخشش "فردوس کاویانی " در پیرمرد مضحک ؛ که مطمئنا ، شاید در تمامی عمر گرانمایه هنریش ، دیگر تکرار نشد ؛ و بازی بی بدیل سوسن تسلیمی که در ظل گرمای تابستان آن سال ، شاید بیش از دوساعت نقش تندیس یک قاضی را بازی کرد بی اینکه حتی پلکی بزند ! کمتر کسی فکر می کرد که یکی از سه تندیس قضات که پیش روی پیرمرد به داوری نشسته اند ؛ یک بازیگر زنده است ! و دست آخر ، وقتی از میان گنجه ای که به صورت نمادین ، جایگاه قضات عروسکی بود ، بیرون جست و با حرکاتی موزون به رقص در آمد و ماسک از چهره به عرق نشسته اش برداشت و به ادای احترام در مقابل تماشاچیان تا کمر خم شد ...! تمامی نفس ها در سینه ها حبس شد ؛ و شاخ ها بود که بر سرها رویید ......!

... بعدها که کنکاشی کردم ؛ فهمیدم که ، این دو نمایش ، جزئی از ده ها کار با ارزش "اربی اوانسیان" است که تئاتر و سینمای ایران به حق وام دار اوست . وظیفه ام بود که یادی از این بزرگوار کنم ..."  

 

"آربی اوانسیان" در تئاتر و سینمای ایران

۴۰ سال فعالیت و شرکت در بیش از ۱۳۰ تئاتر حاصل کارنامه آربی اونسیان است

خبرگزاری دانشجویان ایران

 

«آربی اوانسیان»، در اول اسفند ماه سال ۱۳۲۰ در جلفای اصفهانی چشم به جهان گشوده است. بین سال​های ۱۳۴۰- ۱۳۳۴ در دبیرستان کوشش داویدیان ارامنه در رشته ریاضی دوره متوسطه را به پایان می​رساند.

در اواخر سال ۱۳۳۹ با تعدادی از همکلاسی​های خود تصمیم به تاسیس گروه تئاتر می​گیرند که سرانجام در (چهارم دسامبر ۱۹۶۰) ماه آذر ۱۳۴۰ گروه تئاتر "ارمن" را در باشگاه آرارات تاسیس می​نمایند. هنرمند فقید شاهین سرکیسیان که در آن زمان مدیر هنری "گروه هنر ملی" ایران بود، مسوولیت کارگردانی گروه را به عهده می​گیرد.

"بازی عشق" اثر آرتور شنیلرر A.Schnitzlrer و "کشتی بنام پایداری" اثر "شارل ویل​دراک" نخستین آثار این گروه هستند.

آربی مسوولیت طراحی صحنه و لباس را در گروه تئاتر "ارمن" عهده دار بود. که کارهای خود را با عنوان "اربی" امضا می​کرد. او طراحی صحنه و لباس را برای نمایش​های اجرا شده خارج از گروه فوق را نیز انجام داده، که از آن​ها می​توان "مسافرت طولانی روز در دل شب" اثر "یوجین اونیل" که به دو زبان فارسی و انگلیسی در برنامه افتتاحیه انجمن ایران و آمریکا و "رام کردن زن سرکش" اثر شکسپیر که در باغ تابستانی سفارت انگلستان توسط استاد آمریکایی دانشگاه تهران و کارگردان شهیر، پروفسور "جورج کوئین​بی" اجرا شدند.

آربی اوانسیان در اکتبر سال ۲۰۰۱ در ایروان در مصاحبه​ای با فصلنامه "هاندس" در تهران اظهار کرد: من در سن ۱۲ سالگی تصمیم گرفتم تحصیلات خود را در رشته سینما ادامه دهم ..." او بین سال​های ۱۳۴۶-۱۳۴۲ (۶۶-۱۹۶۳) در London School of Cilm Technic. now London International Cilm School به ادامه تحصیل می​پردازد که در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۵) موفق به دریافت دیپلم کارگردانی فیلم و در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۶) دیپلم تخصصی انیمیشن را دریافت می​کند.

آربی پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی، مانند یک زائر از تئاترهای پاریس، میلان، رم، واتیکان و آتن دیدار می​کند و سپس به ایران بر می​گردد.

در ایران نخست فیلم مستند "قبئوس به نام تادئوس" را که درباره زیارت فره​کلیسا و به زبان ارمنی است را می​سازد و سپس اقدام به ساخت فیلم سینمایی "شوهر آهو خانوم" می​نماید که به دلیل عدم توافق با تهیه​کنندگان و با استفاده فیلمنامه او و بازیگرانی دیگر، توسط فیلمبردار فیلم داود ملاپور در خفا کارگردانی و به روی پرده می​رود.

همزمان با بازگشت آربی اوانسیان به ایران، بنا بر پیشنهاد شاهین سرکیسیان، او مسوولیت کارگردانی گروه تئاتر "ارمن" را به عهده​ می​گیرد، نمایشنامه "گدایان بزرگوار" اثر "هاکوپ بارونیان" را در انجمن ایران و آمریکا به روی صحنه می​برد که البته قبل از اجرای آن شاهین سرکیسان زندگی را بدرود می​گوید.

بنا به درخواست بازیگران فارسی زبان، آربی اوانسیان کار را با این گروه نیز آغاز نمود و کار ناتمام مرحوم شاهین سرکیسیان به نام "روزنه آبی" اثر اکبر رادی را به یاد او به روی صحنه می​برد.

نخستین نمایشنامه​ی مستقل "مادمازل ژولی" اثر "آگوست استرینبرگ" و ترجمه شاهین سرکیسیان را اجرا می​کند. سپس نمایش "پژوهشی ژرف سترگ و نو در سنگواره​های دوره بیست و پنجم زمین شناسی" اثر عباسی نعلبندیان را به روی صحنه می​برد که در جشنواره​ی بین​المللی شیراز، برنده​ی جایزه تلویزیون ملی ایران و جشن هنر شیراز شد.

آربی اوانسیان بین سال​های ۱۳۵۳- ۱۳۴۸ (۱۹۷۴-۱۹۶۹) در مدرسه عالی رادیو و تلوزیون ملی ایران به تدریس تجزیه و تحلیل فیلم و زیبایی​شناسی فیلم و بین سال​های ۱۳۵۲-۱۳۵۱ در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران کارگردانی و بازیگری تئاتر تدریس می​نماید.

پس از این که آربی، موقعیت خود را در میان روشنکفران می​یابد با پیشنهاد رئیس وقت تلویزیون ملی ایران رضا قطبی و با هدف کمک به بازیگران،​ نویسندگان و کارگردانان جهت پژوهش در زمینه اجراهای غیر متداول تئاتری در سال ۱۳۴۸ (۱۹۶۹) اقدام به تاسیس "کارگاه نمایش" می​نماید.

همکاران آربی اوانسیان در کارگاه نمایش" ایرج انور، شهرو خردمند (اعضای شورا)، عباس نعلبندیان (مدیر داخلی)، بیژن صفاری (سرپرست)، کارگردان​های وابسته داود رشیدی (در دوره اول)، بیژن مفید، مریم خلوتی، اسماعیل خلج و اشور بانی​پال​بابلا، بودند.

در کارگاه نمایش، علاوه بر افراد بالا، کارگردانان دیگری به عنوان میهمان برنامه​هایی اجرا کرده​اند. برای بار اول در تاریخ تئاتر ایران، سه نسل بازیگر در برنامه​های مختلف به فعالیت پرداختند که از میان بازیگران بی​شمار کارگاه، از بازیگران زن می​توان: لرتا (هایراپتیان -نوشین)، فهیمه راستکار، سوسن تسلیمی، شکوه نجم​آبادی و از میان بازیگران مرد: بیژن مفید، پرویز پورحسینی ، فردوس کاویانی، صدرالدین زاهد، و رضا ژیان را نام برد.

در طول ۱۲ سال فعالیت کارگاه بیش از شش گروه تئاتر تاسیس شدند که همه آن​ها نقش به بسزائی در تئاتر ایران دارند. با توجه به فعالیت​های آربی، در زمینه تاسیس و مدیریت "تئاتر شهر"، " تئاتر چهارسو" مسوولیت​های مختلفی بر او محول می​شود. او همزمان اقدام به ترجمه و اجرای نمایشنامه​های ملی و بین​المللی می​نماید که فهرست کامل آثار او به پیوست این مقاله ارائه شده است. آربی اواسیان در سال ۱۳۴۸ (۱۹۶۹) شروع به ساختن فیلم "چشمه" براساس کتاب "چشمه جغنار" اثر مگرویچ آرمن می​نماید که فیلمبرداری آن در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰) به اتمام می​رسد. در همین سال پیتربروک پس از دیدن نمایش "پژوهشی ژرف و سترگ و نو در سنگواره​های دوره بیست و پنجم زمین شناسی" اثر عباس نعلبندیان و اجرای آربی اوانسیان، از او رسما دعوت نمود تا در پایه​ریزی "مرکز پژوهش​های بین​المللی تئاتر" در پاریس که به سرپرستی خود "بروک" تشکیل می​شد به عنوان کارگردان و پژوهشگر در زمینه تئاتری با او همکاری نماید. حاصل این همکاری نمایش "ارگاست" Orghast اثر تدهیوز در دو قسمت است که در جشن هنر پنجم شیراز درسال ۱۳۵۰ (۱۹۷۱) با امضای پیتربروک، آربی اونسیان، آندری شربان و جفری​ریوز اجرا شد.

سپس در سال ۱۳۵۱ (۱۹۷۲) فیلم "چشمه" پس از پایان صداگذاری در نخستین جشنواره​ی بین​المللی فیلم تهران به نمایش درآمد که مورد تقدیر ساتیا جیت​رای و بقیه اعضای هیات ژوری قرار می​گیرد. در این فیلم آرمان، جمشید مشایخی، مهتاج نجومی و پرویز پورحسینی شرکت دارند.

"چشمه" برخلاف مخالفت​هایی که در بعضی محافل به خصوص در میان فیلمسازان "فیلم فارسی" برانگیخت، روال تدوین و دید دوربین را نسبت به موضوع را در سینمای ایران اساسا تغییر داد.

روال فیلم​های "مغول​ها" از پرویز کیمیاوی و "یک اتفاق ساده" شهید ثالث و فیلم​های دیگری که در این روال ساخته شدند در سیر همین طریق است.

آربی اوانسیان در ژانویه ۱۹۷۹ با دعوت رسمی بنیاد گوته به عنوان میهمان رسمی دولت آلمان، جهت دیدار و همکاری با کارگردان​ها و تئاترهای اشتوتگارت، برلین و مونیخ، عازم آلمان می​شود. سپس جهت کارگردانی نمایش "بانوئی بار سگ کوچکش" اقتباس از "نوول آنتوان​چخوف" با بازی هنرپیشه مشهور فرانسوی "ساشا پیتویف" در جشنواره پائیزی پاریس به فرانسه عزیمت نمود و در شهر پاریس اقامت دارد.

آربی در سال​های اخیر علی​رغم فعالیت​های خود در زمینه تئاتر و سینما در کشور فرانسه، جهت معرفی جایگاه واقعی سینمای ارمنی اقدام به برپائی چندین جشنواره نموده است که در آخرین جشنواره فیلم ارمنی در "وکز ژرژ پمپیدوی" پاریس در سال ۱۹۹۳ با ارائه ۱۲۰ فیلم ساخته شده توسط کارگردان​های ارمنی در ارمنستان و دیگر نقاط جهانی که در نوع خود کم​نظیر بوده، دو فیلم "چشمه" اثر خود او و "نقش خیال" به کارگردانی زاون قوکاسیان و بازیگری لوریک میناسیان از ایران شرکت داشتند.

آربی اوانسیان با دانشگاه کلمبیا آمریکا به عنوان استاد کارگردان و به عنوان استاد ادبیات نمایشی ارمنی در دانشگاه زبان​های شرقی پاریس همکاری داشت است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

همنشین خراباتیان

همنشین خراباتیان

  شب از نیمه گذشته بود که پیرمرد ، همچون شب های گذشته ، خورجین سنگینش را بر دوش انداخت و آرام بیصدا ، از منزل بیرون زد .  با اینکه بیش از شش دهه از عمرش می گذشت ، هنوز محکم و استوار بود . در روشنایی کم سوی ماهتاب نیمه ماه ؛کوچه را درنوردید . لباس مندرسی به تن داشت ، و پاپوشی که در زیر وصله و پینه هایش گم بود . عبای کهنه و وصله دارش را به سر کشیده بود و با دستارش چهره رنج کشیده اش را پنهان ساخته بود . از زیر دستار ، فقط چشمان سیاه و پیشانی پرچینش بود ، که هر از گاهی، در زیر نور کم سوی ماهتاب آن شب هویدا بود . به خرابه که نزدیک می شد ، از دور کودکی که به انتظارش ، نگران راه بود ، را دید ، که آرام و قرار نداشت . کمی بر سرعت قدم هایش افزود . کودک با دیدن شبح پیرمرد از دور، با شتاب به داخل خرابه خزید تا مژده آمدن "مولا"را به خراباتیان بدهد .   قدم که داخل خرابه گذاشت ، لبخند بر چهره تکیده و غم گرفته ؛ خرابه نشینان نشست . قبل از همه صدای سلام دلنشینش ، مثل همیشه ، خرابه نشینان را غافل کرد . همگی سلامش را علیک گفتند . و کودکی اندیشید :" این بار هم نشد ، که زودتر از مولا سلامش کنم !"

مرد در میان نشست . و دست نوازش بر سر یک یک کودکان و خراباتیان کشید . از میثم جوان از بیماریش پرسید که چند روزی بود که مداوایش می کرد . واز عادل کودک از زخمش ؛ که از دیشب تیمارش کرده بود. و از پیر مرد سائلی که چشمانش آب آورده بود و مولا برای تیمارش از طبیب دارو گرفته بود ! خورجین که به زمین گذاشت ؛ گل از گل همه اهالی خرابه شکفت ! داروی چشم پیرمرد را ، با دستان خودش ، بر چشمش مالید . پینه دستانش پلک پیرمرد را آزرد ؛ آن قدر که پیر مرد پرسید :" آقا ؛ آهنگرید شما ؛ یا کشاورز !؟ دستانتان پینه بسته !" نان و خرما را میان اهالی خرابه تقسیم کرد و به پا خاست . عادل کودک دامنش را گرفت :" آقا امشب بیشتر پیشمان می ماندید !" مرد خم شد و کودک را در آغوش کشید . بوسه ای از روی مهر و محبت بر گونه عادل زد ؛ بغض گلویش را فرو داد و دانه اشکی را که از گوشه چشمش به زمین چکید ؛ از کودک پنهان کرد و گفت :" خدا شاهد است ، که هر آن چه دارم از شماست . کاش فرصتی بود تا تمام عمر ، خدمتتان کنم . شما را به خدا حلالم کنید اگر کوتاهی ای در حقتان کردم !" و ولوله ای شد در میان خراباتیان که نگو !  

از خرابه که بیرون زد ، به طرف نشانی ای رفت ، که خانواده ای بودند بی سرپرست ! هنوز سپیده ندمیده بود که پیر مرد کلون در را کوفت . صدایی آمد :" که کیستی ؟ " پیر مرد گفت :" برای دلجویی آمده ام !" زن همراه با سه کودک قد و نیم قدش به دم در آمدند . در را که باز کردند ، پیرمرد گفت :" کمی آذوقه و رخت و لباس آورده ام ؛ شاید که دردی دوا کند !" زن نگاهی به هیبت مرد انداخت ؛ که ظاهرش خود به سائل میماند ، و چهره پوشیده اش که نشان از ناشناسیش بود ! با تعجب پرسید :" تو که خود ، نیازمندتری !این ها از طرف کیست !" پیرمرد برای اینکه ختم قائله کند گفت :" از طرف حکومت !" زن با شنیدن این حرف به یک باره منقلب شد و گفت :" ما را نیازی به مساعدت حکومت نیست ؛ نان آورمان را گرفتید و حالا با کیلی آرد و روغن و کمی رخت و لباس می خواهید از یتیمانم دلجویی کنید !؟ کجا بودید تا حالا که ببینید ؛ چه شب ها که یتیمانم سر گرسنه به بالین گذاشتند !؟ هم اینک هم ، می بینید که بیدارند ؛ از زور گرسنگی است که خوابشان نمی برد ! " سخنان زن ، تمام غم وغصه عالم را در دل مرد کاشت و اشک در چشمانش حلقه زد و پرسید :" خواهر من ؛ همسر شما را چه شده ؛ که این چنین گلایه مندی !؟" زن که خشم و غضبش هر لحظه رو به فزونی بود با غیض بیشتری گفت :" همسر من در سپاه "علی"  در جنگ صفین کشته شد و در تمامی این ایام احدی از حکومت ، حتی برای یک بار ، احوال پرسمان نبود !" با این حرف لرزه به اندام مرد افتاد و زانوانش خم شد ! چشمانش به اشک نشست و دست پر محبتش را بر سر یتیمان زن کشید و گفت :" شما را به خدا قسم تان می دهم که از قصور و کوتاهی "علی" بگذرید ، که او بی خبر از این واقعه بود !" و صورت کودکان زن را غرق بوسه کرد .   زن گفت : " آرد و روغن به چه کار ما می آید ؛ وقتی که طفل شیرخواره ای دارم که نمی توانم ،از زور گرسنگی ، لحظه ای زمینش بگذارم و کودکانی که لحظه ای آرام و قرار ندارند !؟" مرد کودکان را به آغوش کشید و در حالیکه اذن ورود می خواست گفت :" من از کودکان مراقبت می کنم و تو تنور را روشن کن و نان بپز ؛ و یا اینکه تو به کودکانت برس ؛ تا من تنور را آتش افروزم و خمیر بگیرم و نان بپزم !" زن که از آن همه محبت ، شرمنده شده بود ، مرد را پذیرفت . و مرد با کودکان به بازی مشغول شد تا زن خمیر بگیرد و نان بپزد !

آن شب ساعتها بود که "عادل" در سر در خرابه به انتظار آقا بود که هر شب می آمد و نان و خرما بینشان تقسیم میکرد و دست نوازشش را بر سر عادل می کشید . پیرمردی که هنوز چشمانش بسته بود ، یکی دو باری از کودک پرسید : " پس چه شد ؛ نیامدند آقا !؟" و کودک با تاسف سری تکان داد و به داخل خرابه خزید . یتیمان زن هم ، آن شب ؛ بی تاب بودند و چشم انتظار ! آخر پیش نیامده بود که پیرمرد ، فراموششان کند ! کودک دوباره بی حوصله و سر در گم ، به سر در خرابه برگشت ؛ شاید نشانی از پیر مرد را از دور ببیند . سایه ای از دور هویدا شد ؛ عادل اندییشید ،که : این دیگر خود آقاست !" ولی نبود ؛ نزدیک که آمد ، کودک میثم را شناخت ؛ که شوریده وغمگین و سراسیمه , به طرف خرابه می آمد . وارد خرابه که شد ؛ با ناله و شیون فریاد برآورد که :"چه نشسته اید که علی را کشتند !" پیر مرد پرسید :" کدام علی !؟" و میثم فریاد برآورد که " خلیفه ؛ امیرالمومنین !" پیر مرد نفسی چاق کرد و گفت :"مارا چه به خلیفه ؟ آنچنان آشفته بودی که اندیشیدم ، که نکند آسیبی به آقا رسیده باشد !"  و میثم دوباره خروش برآورد که:" چه می گویی پیرمرد ؛ همنشین هر شبه ما ، همان "امیرالمومنین علی " بود که صبح امروز در محراب مسجد کوفه ، فرقش را شکافتند ! پیرمرد از حیرت زبانش بند آمد ، عادل اشک چشمانش را با آستین پاک کرد و میثم که دیگر زانوانش قوتی نداشت ؛ در کناری چمباته زد !

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

سقط جنین

"سقط جنین"

.......... زن مقابل پیشخوان پذیرش نسخه داروخانه ، آنقدر این پا و آن پا کرد ؛ که خانم دکتر داروساز هم ،که پشت پیشخوان ، داروها را می پیچید و دستور مصرفش را روی آنها می نوشت  ؛ متوجه نگرانیش شد ! جلوی پیشخوان که کمی خلوت شد ؛ زن جلو آمد و با تته پته گفت :"ببخشید خانم دکتر ؛ چند روزی است که پریودم عقب افتاده ! امکانش هست  ؛ قرصی ، آمپولی ......" خانم دکتر ، همانطور که داروها را میپیچید و تحویل مشتری میداد ؛ لبخندی زد و گفت :" دکتر رفتی !؟" و زن که کمی هم عرق شرم روی پیشانیش نشسته بود ، گفت :" نه خانم دکتر ؛ نیازی به دکتر نیست ! ......" و قبل از اینکه ادامه دهد ، خانم دکتر که مهربانی از عمق چشمان عسلی رنگش  هوایدا بود با همان لبخند کمرنگش گفت :" چند وقته !؟" و زن که حالا دیگر کمتر خجالت می کشید گفت :" دو ،سه هفته ای هست که عقب افتاده ! " خانم دکتر پرسید :" آزمایش دادی !؟" زن با اینکه آزمایش داده بود ؛ بار داریش را از خانم دکتر کتمان کرد و گفت :"نه خانم دکتر ؛ این دفعه اولم نیست که پریودم عقب می افته ؛ هر از گاهی اینطور میشم ! " خانم دکتر ، نگاهی به زن انداخت که دختری بود بیست و چند ساله ؛ و بی اختیار دلش به حالش سوخت . چند لحظه ای به پشت قفسه  داروها رفت و برگشت . و چند آمپولی را همراه با سرنگ که داخل کیسه ای نایلونی کرد و به زن داد و گفت :" اگر با این آمپولها باز شد که چه بهتر ؛ در غیر اینصورت باید به یک دکتر زنان مراجعه کنی ." و زن که سر از پا نمی شناخت ، داروها را گرفت و از داروخانه خارج شد .

............. آمپول ها نه تنها افاده ای نکرد ؛ بلکه به قول یکی از دوستان زن ، سفت ترش هم کرد ! بعد از آن هم زن هر کاری که می توانست کرد ! از جابجا کردن تمامی وسایل خانه گرفته ؛ تا خوردن هر جوشانده و زهر ماری که این و آن توصیه می کردند ؛ ولی کوچکترین افاده ای نکرد که نکرد ! برای همین هم تصمیم گرفت ، به یک دکتر زنان مراجعه کند . خانم دکتری را که یکی از دوستانش معرفی کرده بود ، انتخاب کرد و وقتی گرفت و پیشش رفت . خانم دکتر پس از معاینه کامل و دقیق ، با لبخندی معنی دار رو به زن کرد و گفت :"مبارکه ؛ نزدیک سه ماهته !" ولی "آذر" نه تنها خوشحال نشد که بلکه غم تمام وجودش را گرفت ! آخر ؛ بچه ای که در شکم داشت ، حاصل یک هم آغوشی و هم خوابگی ممنوع بود ! بغض گلویش را گرفت و هر کاری کرد ، به روی خودش نیاورد و جوابی به خانم دکتر بدهد ؛ نشد که نشد ! خانم دکتر همانطور که داشت نسخه زن را می نوشت ، نگاهی به صورت زن کرد و گفت :" یک آزمایش برات نوشتم و یک سونوگرافی ............"و وقتی چشمان به اشک نشسته و بغض فروخورده زن را دید ، ادامه داد که :"مثل اینکه خیلی خوشحال نشدی !؟" آذر خیلی تحمل کرد که بغضش نترکد ؛ و زیر لب گفت :"نه خانم دکتر ؛ من این بچه رو نمی خوام ........." که بغض امانش را برید و نتوانست که ادامه دهد. خانم دکتر چند لحظه ای تامل کرد و گفت :"شوهرت چی !؟ "و وقتی سکوت زن را دید ، گفت:" تو اضلا شوهر داری یا نه !؟"و زن که جز سکوت ، هیچ جواب دیگری نداشت ؛ سرش را بیشتر پایین انداخت و هیچ نگفت .  خانم دکتر بی اختیار دلش بحالش سوخت و در ضمن اینکه آدرسی را به او می داد گفت :" من کورتاژ نمی کنم ، ولی این دکتر که آدرسش را برات نوشتم ؛ شاید بتونه کمکت کنه !" و زن با شرمندگی مطب دکتر را ترک کرد .

.............. از اولین تلفن عمومی که سر راهش بود ، به شرکت زنگی زد و سراغ حسابدار را گرفت ؛ کامران که صدای آذر را شنید  حسابی بهتش زد و لی قبل از اینکه چیزی بگوید ، زن تلفن را قطع کرده بود ! روز آخری که آذر با عصبانیت از پیشنهاد وقیحانه مدیر ، شرکت را ترک کرد ؛ به هر دری زد تا بلکه کاری برای خودش دست و پا کند و از فلاکتی که داشت نجات یابد ولی نشد که نشد ! دست آخر هم تصمیم گرفت دوباره به مدیر زنگ بزند و با پیشنهادش موافقت کند ! اما آن روز ، غیر از حسابدار کسی در شرکت نبود که گوشی را بردارد ! آذر که صدای حسابدار را شنید ، سلامی کرد و سراغ مدیر را گرفت . و وقتی فهمید که مدیر مسافرتی رفته و آمدنش هم با خداست ؛ به حسابدار گفت :"می تونم از شما تقاضایی داشته باشم ." و حسابدار که کنجکاو شده بود گفت :"خوب البته ؛ چه کاری از دست من ساخته است !؟"و آذر هم با کلی تته پته گفت :"من یه مشکل مالی برام پیش اومده ؛ و احتیاج به مقداری پول دارم . می تونم رو کمک شما استفاده کنم !؟"و حسابدار که کمی جا خورده بود گفت :"خوب الیته ؛ هر کاری از دست من بر بیاد دریغ نخواهم داشت ."بعد هم قراری گذاشتند و همدیگر را ملاقات کردند . آذر به هر زبانی بود به حسابدار فهماند که این لطفش را بی تلافی نخواهد گذاشت . فردای آن روز هم بعد از دیدار همدیگر و خوردن نهار در یک رستوران بالای شهر ؛ حسابدار آذر را به آپارتمان یکی از دوستانش که از قبل کلیدش را گرفته بود برد و در یک هم آغوشی لذتبخش از خجالت هم بر آمدند ! و این شده بود کار هر دو سه روز ، یک بارشان ! اوایل کمی رعایت می کردند ؛ که کار دستشان ندهند ! ولی کم کم بی خیال شدند و بالاخره هم ؛ کاری که نباید میشد، شد !

............ آن روز هر نیم ساعت یک بار به شرکت زنگ زد ؛ تا بالاخره پس از چندین بار زنگ زدن حسابدار را پیدا کرد . آن قدر ناراحت و عصبانی بود ، که حسابدار را هم حسابی نگران کرد . طوری که با عجله ، رسیده و نرسیده ، شال و کلاه کرد و کیفش را برداشت و به راه افتاد .نزدیک قرار که رسید ، از دور آذر را دید که این پا و آن پا میشود . تا ترمز کرد ، زن با عجله سوار اتوموبیل شد و با هم راه افتادند . صورت زن از خشم ، مثل لبو سرخ شده بود ! بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :" باید بریم به این آدرس ." و یادداشت را بطرفش دراز کرد . حسابدار نگاهی به آدرس کرد و به طرف مرکز شهر راند. نزدیک مطب جایی پارک کردند و از پله های ساختمان بالا رفتند . چند دقیقه ای پشت در مطب منتظر ماندند تا منشی دکتر آمد و در را باز کرد. زیر چشمی آذر و حسابدار را براندازی کرد و به آذر گفت :" چند وقتته!؟" زن جواب داد و منشی او را راهنمایی کرد به اتاق پشتی ؛ تا آذر حاضر شود ، منشی به حسابدار گفت که مبلغ عمل را بپردازد . حسابدار که از قبل مبلغ را که به قاعده سه ماه حقوقش بود را آماده کرده بود ، به منشی دکتر داد . تا دکتر بیاید ، نیم ساعتی طول کشید . دکتر که آمد ، حسابدار جلو پایش بلند شد . دکتر پیرمرد هفتادوچند سال ای بود ، که دیگر پروانه پزشکیش هم مدت ها بود باطل شده بود . و تمامی عمل هایش غیر قانونی و با قرار قبلی بود .  روپوش پوشید و از منشی وضعیت را مریض پرسید . منشی گفت :" مریض کاملا بیهوش و آماده عمل است " و باتفاق دکتر به اتاق پشتی رفتند . نیم ساعتی طول کشید تا دکتر از اتاق پشتی بیرون آمد . حسابدار که از نگرانی و ترس داشت قالب تهی میکرد ، از وضعیت زن پرسید . و دکتر که لبخند کمرنگی گوشه لبش بود ، گفت :"پدرسوخته پسر هم بود ! " منشی که بیرون  آمد ، حسابدار به اتاق پشتی رفت ، زن هنوز بیهوش بود با پایین تنه لخت ؛ و کنارش گالنی شیشه ای ، که داخلش چندلیتری خونابه بود و لخته های درشت خون ، و جنینی که شکل گرفته بود .............. !!   

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

منشی

"منشی"

........... بعد از ماه ها که به هر دری زد تا کاری پیداکند ؛ بالاخره جایی پیدا شده بود ، که حداقل مدتی را به عنوان آزمایشی کار کند ؛ تا اگر از کارش راضی بودند ، استخدامش کنند . شرکت در بن بست یکی از ، محله های بالای شهر بود ! کارمند زیادی هم نداشت ؛ مدیر شرکت ، عاقله مردی بود ؛ حدود شصت ساله . منتهی ، خیلی خوش پوش و شیک ؛ با قدی نسبتا بلند و چهره ای دلنشین . با اینکه موهای خاکستریش را ، به طرف بالا شانه می زد ؛ ولی تاسی وسط سرش را نمی پوشاند ! صورتش  همیشه ، شش تیغ بود و لبخند هیچوقت از لبش محو نمی شد . با اینکه سنی ازش گذشته بود ، مثل جوانترها ، شلوار جین می پوشید و تیشرت قرمز و کفش آدیداس سفید ! سر و گوشش می جنبید و تا یک زن یا دختر میدید ؛ آب از لب و لوچه اش راه می افتاد . زرنگ تر از آن بود ، قافیه ببازد و زود خودش را لو دهد ! غیر از مدیر ، حسابدارش بود که ده دوازده سالی از او جوان تر ؛ با قدی متوسط و ظاهری معمولی . که اکثر وقتش هم داخل اتاق خودش ، سرش به کار خودش بود ! و بازاریاب جوانی که بیست و یکی دو سال ، بیشتر نداشت ! چاق و تپل و لوس و ننر ! با صورتی گندمگون و موهایی بور و چشمانی روشن ؛ که از همان اول ، یک دل نه صد دل عاشق منشی آزمایشی شد !

.............. دختر ، خانواده شلوغی داشت . با چهار برادر و دو خواهر دیگر ! غیر از خواهر بزرگش ، که یکی دو سالی بود ، شوهر کرده بود و رفته بود خانه بخت ! بقیه خانواده ، در یک آپارتمان صد متری اجاره ای ، در یکی از محله های غربی شهر زندگی میکردند . پدر پیرش بازنشسته و از کار افتاده بود ، و حقوق بازنشستگیش هم کفاف زندگیشان نمی شد . مادرش هم مدتها بود که مریض و زمینگیر بود ، و اگر همین دفترچه بیمه پدر نبود ؛ معلوم نبود تا حالا چه بلایی به سرش می آمد . برادرها هر کدام به فکر خودشان بودند ، و اگر درآمدی هم داشتند ، از قر و فر خودشان اضافه نمی آمد که هیچ ؛ تازه ، اول هر ماه که پدر حقوق بازنشستگیش را می گرفت ؛ هر یک به بهانه ای ، هر چقدر که می شدتیغش می زدند ! و همیشه این "آذر" و خواهر کوچکترش بود ، که سرشان بی کلاه می ماند . آذر بیست و پنج سالش بود ، و رنگ و لعابی داشت . قدی متوسط و اندامی بسیار موزون وصورتی نمکین ، که دلنشین بود . لبخند از لبش محو نمی شد ، و مهر و محبتش را از کسی دریغ نمی کرد ؛ تا آنجا که ، اکثرا برداشت خطا می کردند ! ماه ها بود که هر روز ، قسمت آگهی های روزنامه را بر میداشت و دور بعضی هاشان خط می کشید و یک ریز زنگ میزد . ده جا رفته بود برای مصاحبه ؛ ولی هر کدام ، به دلیلی باب طبعش نبود ! یا توقعاتی داشتند ؛ که باب میلش نبود و یا آن قدر گزینه بهتر از او بود ، که نوبت به او نمی رسید . اینجا را هم با صد امید و آرزو بر گزیده بود !

.............. "کامران" از همان روز اول ، موس موسش شروع شد ؛ آذر خیلی به او اهمیت نمی داد ، بی محلی هم نمی کرد ، که مبادا ، زیر پایش شل شود و عذرش را بخواهند ! میدانست که کامران قرابتی با مدیر دارد . یکی دو روزی بیش ، نگذشته بود که یک روز مدیر آذر را به اتاقش خواست و پس از کلی صغری کبری چیدن ، حالیش کرد که اگر مایل به ادامه کار در آن شرکت است ؛ باید با مدیر مهربان باشد ! این اولین باری نبود که پیشنهادات این چنینی به آذر می شد ؛ ولی او هیچگاه زیر بار نرفته بود . مدیر زبان چرب و نرمی داشت و هزار وعده و وعید در لفافه به آذر داده بود ؛ تا حدی که دل دختر بیچاره ، افتاده بود به شک ! او هم مثل تمام دخترهای هم سن و سالش ، هزاران آرزو در سرش می پروراند ، و برای آینده اش نقشه ها داشت . از طرفی هم ، دریافته بود که ، در این شهر بی در و دروازه ، پاک بودن و به آرزوهای دور و دراز رسیدن ، رویایی بیش نیست . شاید به همین خاطر هم بود ، برای اینکه کارش را از دست ندهد ؛ ترشروئی نکرد ! روی خوش هم نشان نداد ؛ و مدیر را در شک و دو دلی نگهداشت . مدیر زرنگتر از آن بود ، که منشی تازه کاری مثل او بتواند فریبش دهد ! بی اینکه گزک دستش بدهد ، خیلی محدودش کرد . تا آنجا که حق جوابگویی تلفن را هم نداشت ؛ و تلفن ها راهم کامران جواب میداد . و آذر با همان لبخند مهربانش که هیچگاه از لبش محو نمی شد ؛ صبوری پیشه کرد و از تحقیرشدنش ، لب به گله و شکایتی نگشود ! و مدیر که صبوری آذر را تاب نمی آورد هر روز محدودیت و تحقیر را بیشتر می کرد .

............... اخلاق بچه گانه "کامران" ؛ نه تنها نظر آذر را جلب نمی کرد ؛ که باعث آزارش هم میشد ! هر روز به بهانه ای می خواست ، آذر را به خلوتی بکشد و شاید به نوایی برسد ! آذر هم که دست او را خوانده بود و دم به تله نمی داد و برای هر تکش یک پاتک داشت . کامران که با حسابدار کمی راحت تر بود ؛ اکثرا درد دلش را پیش او میکرد ؛ و گله و شکایت از اینکه چه کند که بتواند دل منشی را به دست آورد ؛ حسابدار هم هر روزی راهی جلوی پایش میگذاشت ، که هیچکدام هم ثمری نداشت ! آذر بدجوری تحت فشار بود ؛ هر روز پول تاکسی و رفت و آمدش را ، با هزار خواهش و تمنا ، از یکی می گرفت ! یک روز از خواهر بزرگتر ، که شوهر کرده بود و رفته بود سر زندگیش ؛ یک روز از خواهر کوچکتر که مجبور بود از پول توجیبیش بزند و به او بدهد ؛ و روزی از برادرانش ؛ که به این سادگی نم پس نمی دادند ! شرکت هم که ، حسابی مچلش کرده بودند ! بیشتر از یک ماه بود که ویلان و سرگردان می آمد و می رفت ، بی اینکه هیچ ثمری داشته باشد . بالاخره هم تصمیم گرفت با مدیر صحبت کند و تکلیفش را روشن کند . به اتاق مدیر که رفت . مدیر با همان چرب زبانی و لبخند معنی دارش گفت :" به به ؛ خانوم خانوما ؛ از این طرفا !" و منشی خودش را زد به کوچه علی چپ و در آمدکه:" آقای مدیر ، بیشتر از یک ماهه که در خدمت شمام ؛ وقتش نیست تکلیف منو روشن کنید !" مدیر هم زیر چشمی نگاهی کرد و گفت :" د ، خانوم خوشگله ، من که همه جوره راه رو برای شما باز گذاشتم ؛ شما یه قدم بردار ....." و قبل از اینکه حرفش به آخر برسد ، منشی گفت:" ممنون از لطفتون ، تا همین جاهم ، خیلی مزاحمتون شدم !" و در حالیکه کیفش را روی دوشش می انداخت که بیرون برود ، با حالتی که عصبانیت از آن موج میزد گفت :"بااجازه....!" و با ناراحتی شرکت را ترک کرد .     

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

شعبانیه

اعیاد شعبانیه

 

                                                                                                                                                         حریت – وفا – سجود

....... آن  روز که ؛ عطر دل انگیز ، مولود فاطمه ، خانه علی را پر کرد ؛ شاید ، جز خدا و پیامبرش ، هیچ کس نمیدانست ، که این مولود، به دنیا نیامده ؛ جز برای تجلی " آزادگی و شجاعت !" نمیدانم اسماء بود یا فضه ، که مولود را ، به آغوش  پیامبر سپرد و از دستان پر برکتش صله اش را ستاند . پیامبر پیشانی نوزاد را بوسید ؛ چشمانش را با لبهای مبارکش نوازش کرد ؛ و سینه اش رابویید . و در هنگامه بوسه و بویه ؛ با اشک چشمانش ، نوزاد را غسل تطهیر داد. در گوش راستش اذان گفت و نام " حسین " را که الحق برازنده زیباییش بود ، در گوشش زمزمه کرد . فاطمه ، که اشک و اندوه پدر ، محزونش کرده بود ، لب به شکوه و گلایه گشود :" که پدر جان ؛ آیا کسر و نقصانی در کودک من است ، که اینچنین شما را در آشفته !؟" و پیامبر شاید فرموده باشند :" خدا شاهد است ؛ که هیچ مولودی ، در تمامی هستی ، به درجه کمال حسین تو نه، بوده و نه ، خواهد بود ! حزن من ، برای آن هنگامی است ، که مشتی حرامی از همین امت من ، به وعده گندم ری ، حسین تو را قطعه قطعه خواهند کرد ! و صدای "هل من ناصر ینصرنی " او را جز عده ای قلیل کسی پاسخ نخواهد گفت . اما دخترم ، غم به خود راه نده ؛ که آوازه حسین تو ؛ آن چنان خواهد شد ، که عالمی را به حیرت وا خواهد داشت ."

........ و روزی هم ، دگر باره در خانه "مولای متقیان " کودکی دیگر ، از سلاله هاشمیان ، دیده به جهان گشود . برق زیباییش آن چنان بود ، که طعنه به یوسف نبی میزد ! وقتی که قنداقه اش را به دست امیر مومنان دادند ؛ پدر ، در گوشش اذانی خواند ونجوایی کرد . و به پهنای صورت ، اشک ریخت و بوسه بر بازوان کودک زد ! آن روز هم فاطمه محزون شد . و لب به شکایت همسر گشود که : " یا علی ؛ مگر فرزند من چه عیب و ایرادی دارد ؛ که اینچنین بر او مویه میکنی !؟" و شاید امیر مومنان فرموده باشند :" طولی نخواهد کشید که عباس من ؛ شیر و دلاور عرب خواهد شد ؛ که یارای نبرد هیچ دلاور مردی در عرب و عجم ، با او نخواهد بود . او ماه بنی هاشم و جنگ آور روزگار خود خواهد بود . و وارث به حق ذوالفقار ! نامش رعشه بر اندام حرامیان خواهد بود ! ولی افسوس ؛ که نامردمان ، بازوانش را قطع خواهند کرد و تیر به چشمان زیبایش خواهند نشاند ! " فاطمه که قلبش آشوب بود پرسید :" آخر چگونه میشود که وارث ذوالفقار را بتوان از زین به زیر کشید !؟" و امیر فرموده باشند :" آخر عباس من ، در روز حرب و جنگ ، آب آور و سقای لب تشنگان حرم خواهد بود ! که اگر آن روز دست به قبضه شمشیر ذوالفقار می برد ؛ شاید که تا آخر عالم هستی ، فرات را به جای آب ، خون جاری میشد ! فاطمه جان غم به دلت راه مده ؛ که عباس تو متجلی عشق و وفاداری خواهد بود !"

....... وفاداری امام حسین (ع) به پدر بزرگوارشان آن چنان بود که می فرمودند :" اگر هزار پسر داشته باشم ، نام تمامی آنها را علی خواهم گذاشت !" شاید قصه همسری بی بی شهربانو ، با امام حسین ، که خود یکی از اعجاب است ؛ کم از قصص قرآنی نباشد ! دختر یزدگرد سوم "پادشاه قدرقدرت ایران" در جنگ با اعراب ، اسیر سپاه خلیفه عرب میگردد! و او و همراهانش را به اسارت به دارالخلافه می آورند . ابتدا خلیفه ، خود قصد مالکیت بی بی را می کنند ؛ که امیر مومنان علی(ع) با مشورت خلیفه دخالت می کنند و می فرمایند ، که:" اینان به اعتبار تبار والایی که دارند ، شایسته همسری میباشند ، نه کنیزی ! و چون از تبار شاهانند ؛ میبایستی حق انتخاب همسر را به خودشان وابگذاریم ." و خلیفه که همیشه در مقابل علم و تدبیر علی(ع) تسلیم بود ؛ رای او را پذیرفت . و بی بی شهربانو بین تمامی سرداران و بلندپایگانی که در محضر خلیفه بودند امام حسین را برگزیدند ؛ تا سلاله ولایت که جاری و ساری در تمامی عالم هستی است ، از برگزیده ترین ائمه و پاک نهادترین مادر عالم به منصه ظهور بنشیند . و امامی را به هستی هدیه کند ؛ که عبودیت را همسان جد بزرگوارش پیامبر اعظم به تجلی بنشاند و امام "سیدالساجدین" تمامی ایام باشد .       

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

هوادار

هوادار


                                                                                                                                "هوادار "

 

........ منتظر تاکسی بود ، مثل همیشه ، هر از چند گاهی ، اتوموبیلی برایش چراغی می زد و سرعتش را کم می کرد . و "آذر" که صورتش را بر میگرداند ؛ اتوموبیل به راهش ادامه میداد . دم دمای غروب بود و هوا گرگ و میش ؛ سوز ملایم آبان ماه پاییزی ، از دکمه باز یقه مانتو ، سینه هایش را قلقلک می داد . سرما باعث شد ،کمی خودش را جمع و جور کند . خیلی عجله ای نداشت ؛ چند قدمی را به آهستگی به عقب برگشت . خیابان خلوت بود و هر از چندگاهی اتوموبیلی نفیر کشان از کنارش می گذشت . از دور چراغهای اتوموبیل آلبالویی رنگی را دید ؛ که برایش روشن و خاموش میشد . ابتدا صورتش را بر گرداند و یکی دو قدمی را خلاف جهت رفت . اتوموبیل به آرامی از کنارش گذشت و چند متری جلوتر توقف کرد . اتوموبیل از کنارش که رد میشد ؛ "آذر" از روی کنجکاوی شاید ، زیر چشمی نگاهی به راننده کرد ، که عاقله مردی بود چهل ، پنجاه ساله با ریش جوگندمی و کت و شلوار اطو کشیده !  اتوموبیل که توقف کرد ، زن هم صورتش را برگرداند و ایستاد . زن زیر چشمی اتوموبیل را می پایید ، کاملا مشخص بود که اتوموبیل خیال رفتن ندارد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا اتوموبیل چند متر فاصله را دنده عقب به سوی زن برگشت . وقتی به هم رسیدند ، زن نگاهش را از راننده دزدید ! راننده به بهانه پرسش آدرسی سر صحبت را باز کرد ، و آذر هم جوابی داد و راننده تعارفی کرد که " اگر اجازه بدید ، تا مقصد در خدمتتون باشم " زن هم کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم رضایت داد .

............ مرد، قاضی دادگستری بود و کاندید انتخاباتی مجلس ؛ از آذر خواست که در ستاد انتخاباتیش ؛ مشغول به کار شود . زن هم که ماه ها بود به دنبال کار ، زمین و زمان را به هم دوخته بود ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت . اقلش این بود که از این علافی و آوارگی که نجات می یافت . ستاد انتخاباتی قاضی منزل بزرگ و مشجری بود در شمال شهر ؛ با ساختمانی وسیع و چندین اتاق و هال و پذیرایی . به درب بزرگ منزل که رسیدند ، قاضی در را با ریموت باز کرد و به آرامی از لای درب نیمه باز , عبور کرد . ابتدا "آذر" کمی هول برش داشت ، ولی خیلی زود به اعصابش مسلط شد و خودش را به دست خدا سپرد ؛ که چاره ای هم ، جز این نداشت . نزدیک عمارت که رسیدند ؛ چراغ های روشن داخل ساختمان کمی آرامش کرد . بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ همراه با قاضی ، وارد ساختمان شد . همین که یکی ،دو ، سه نفری را دید ؛ که هر یک مشغول کاری بودند ، خیالش کاملا راحت شد . از فردا شده بود کارش ؛ هر روز صبح ، به اتفاق قاضی که سر راهش بود ، به ستاد می آمد و تا پاسی از شب ، مشغول کار بود . همه کاری می کرد ، از جوابگویی تلفن و ارسال فاکس و مرتب کردن نامه های ارسالی و رسیده ، گرفته ، تا پذیرایی و گاها آبیاری باغچه ها ! حسابی با بچه های ستاد اخت شده بود . کلا ، آدم زود جوش و مهربانی بود .

........... آن روز که قاضی با زن و دخترش ، که هم سن آذر بود به ستاد آمد ؛ بیشتر از همه "آذر" بود که خوشحال شد ! و حسابی با آنها گرم گرفت ؛ آن قدر که به دل هردوشان نشست . آخر ، هر ازگاهی که قاضی ، با آذر تنها می شد ؛ شیطنت هایی می کرد و گوشه هایی می زد ؛ که زن با تردستی و مهارت ، پاتک می کرد . با هر دوشان حسابی گرم گرفت و خودش را در دل آنها جا داد . دست کمش این بود ، که گیر قاضی هم ، از آن روز کمتر شد ! گو اینکه هر چه به انتخابات ، نزدیکتر میشدند ؛ سر قاضی هم شلوغ تر میشد و خیال "آذر" هم راحت تر ! با اینکه ، آنقدر کارش زیاد شده بود ، که گاها ، مجبور میشد تا پاسی از نیمه شب را، در ستاد کار کند ؛ ولی شکایتی نداشت ! چرا که ، چندر غاز حقوقی داشت و سرش هم گرم بود. مهمتر از همه اینکه ، بیشتر وقتش را در ستاد بود و از دار و دعوای منزل دور !  یکی دو ماه آخر را ، از جان مایه گذاشت ، انصافا ! از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب ، هر روز در محله ای ؛ با روی باز و گشاده ، اعلامیه تبلیغاتی قاضی را پخش میکرد و خستگی را به جان میخرید . شاید به امید اینکه ؛ اگر قاضی وکیل مجلس شد ، منشی دفترش باشد و آینده اش تامین !

............  قاضی که رای آورد ، شاید هیچ کس به اندازه "آذر" خوشحال نشد . سر از پا نمی شناخت . بلافاصله تلفن را برداشت و شماره همراه قاضی را گرفت . میخواست اولین کسی باشد ،که به قاضی تبریک بگوید . ولی هر چه بیشتر سعی کرد , کمتر موفق شد ! فردا که به ستاد رفت ، دیگر از آن شوق و شور خبری نبود . داشتند جمع و جور می کردند .  با حیرت از سرپرستشان پرسید :" چه خبر شده اینجا !؟" سرپرست  گفت :" باید تخلیه کنیم اینجا را ؛ دیگر نیازی به اینجا نیست !" و پاکتی را به "آذر" داد که تسویه حسابش بود و نامه تشکری از طرف قاضی ! چندر غازی که توی پاکت بود ، ارزش حتی یک شب بیداریش رانداشت ؛ و بدتر از آن دو خط نامه قاضی بود ، که مثل اسفند روی آتش ؛ جلز و ولزش را در آورد .

" از اینکه خداوند توفیق خدمت به مردم را ؛ نصیبم کرد ؛ شاکر و سپاسگزارم . و از شما خواهر گرامی که با "هواداریتان " از این حقیر در این مهم سهمی داشتید ؛ نیز کمال امتنان را دارم . موید با شید !"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

رومینا

عالیجنابان سرخ پوش3

 

رومینا

روبین که از مقابل اتاق رومینا می گذشت ، زمزمه رومینا را با آهنگ ملایمی که از دستگاه صوتیش پخش میشد ، را شنید .
صدای رومینا آنقدر زیبا و گیرا بود که چند لحظه ای ، روبین را پشت در اتاق خوابش میخکوب کرد . رومینا که اکثرا در انزوا و تنهائی و خلوت خود ، سیر میکرد و اکثر اوقاتش را در اتاق خوابش می گذراند ، از درک و حساسیت بسیار بالائی برخوردار بود . انگار که حس کرده باشد ، کسی چشت در اتاقش ایستاده ؛ برای لحظه ای کوتاه مکثی کرد و پرسید : کسی پشت دره !؟
روبین که با این پرسش رومینا  کاملا جا خورده بود ؛ به یک باره حری دلش ریخت ؛ و بی اینکه حرفی بزند با عجله ، ولی پاورچین از کنار در اتاق خواب رومینا دور شد و به رختخواب اتاق خودش لغزید !

رومینا که خواهر کوچکتر سوشنا و سیمها بود ، تفاوتهای بسیار فاحشی با خواهرانش داشت . البته در زیبائی دست کمی از آنها نداشت ؛ ولی به لحاظ اخلاقی ، اصلا قابل قیاس با آنها نبود . ظاهری بسیار ساده ، باپوششی بسیار مناسب و رفتاری کاملا محترمانه ! آنقدر که هر پنج نفر مسافر دیگر سفینه ، همیشه بی اختیار ، احترام زیادی برای رومینا قائل بودند .
اکثر اوقاتش به زمزمه ترانه های عاشقانه ، که تماما هم سروده های خودش بودند ، در خلوت و تنهائی اتاقش می گذشت . و یا به مطالعه چندین کتابی که داشت ، که یکیش هم ، تورات عهد عتیق خانوادگیشان بود . رومینا روحیه بسیار ملایم و شادتری داشت ، نسبت به دیگران ! نا امیدی و یاس اصلا در وجودش راه نداشت ؛ و به لطف و کرامت خداوندی بسیار معتقد بود . ولنگاری و لاابالی گری دیگر همسفرانش را نداشت ، و با خلوت خود عالمی ساخته بود.

ظلمت و تاریکی کهکشان ، تنها کسی را که آزار نمیداد ؛ رومینا بود ! او همیشه ایام در تخیلات و تصورات خود زندگی میکرد و محیط بیرون از خیالش ، برایش مفهومی نداشت ! و روبین که بیشتر از هر کسی ، از میان مسافران سفینه سرگردان ، از ظلمت و تاریکی محیط اطرافش رنج می برد ؛ یک بار که با رومینا تنها بودند ، با تعجب از او پرسید : رومینا ؛ واقعا ظلمت و تاریکی تو رو آزار نمیده !؟ و رومینا با لبخند مهربانش که برای روبین همیشه دلنشین و لذتبخش بود ، گفت :
نه روبین ؛ من اصلا مفهوم تاریکی و ظلمتی که تو ازش حرف میزنی رو نمی فهمم ! من شاید به نظر تو آدم رویائی باشم ؛ و با تخیلاتم زندگی کنم ؛ ولی حداقلش اینه که تاریکی ، منو مثل تو آزارم نمیده !
و روبین که نمی خواست مستقیما به نابینائی مادرزادی رومینا اشاره ای داشته باشد ؛ با احتیاط گفت :
خوب این شاید به خاطر اینه که تو هیچوقت ، نور و روشنائی رو نفهمیدی ! طبیعیه که تاریکی نباید آزارت بده !
رومینا که کاملا با کنایه روبین آشنا بود ، با مهربانی گفت : خوب شایدم حق با تو باشه ! علتش هم اینه که نگاه من و تو ، به زندگی با هم فرق میکنه ؛ تو با آنچه که می بینی زندگی میکنی و من با آنچه که خیال میکنم ! شاید یه روزی می تونستی تخیلات منو مسخره کنی ! ولی حالا می بینی که اینجا ، خیال بهتر از چشم کار میکنه ! من هیچگاه چشمی برای دیدن نداشتم ، و به اجبار با خیالم زندگی کردم ، ولی تو که هیشه قوه تخیل هم داشتی ! خوب اگه تا امروز هم بهش احتیاجی نداشتی ، حالا که میتونی ازش استفاده کنی !
و بعد لحن آرامتری به تن صدایش داد و ادامه داد : روبین ؛ من برای تو خیلی نگرانم ؛ تو خیلی خودتو اذیت می کنی ! یه کمی آروم باش ؛ سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی ؛ مطمئن باش شدنیه ! فقط باید به خودت مسلط باشی و کمتر حرص بخوری !

آهنگ پر از مهر و محبت حرفهای رومینا ، با آن صورت زیبا و دلنشین و چشمانی که سبزی روشن مردمکش ، همیشه و همیشه آرامش بخش دل پرهیاهوی روبین بود ! وقتی رومینا حرف میزد ، روبین مغرور و سرکش ، همانند بچه ای که محتاج لالائی مادرش باشد ، سراپا گوش می شد !  غرور روبین مانع از آن بود که عشق و علاقه اش به رومینا را اظهار کند .
ولی هر وقت که دلش آشوب می شد ، و وجودش هیاهو ؛ به هر بهانه ای که بود ، می آمد پیش رومینا و سر صحبت را باز می کرد. روبین برای اینکه فضای صحبت کمی عوض شود ، با شوخی و لبخندی که حاکی از شادی بچگانه ای بود گفت :
خوب باشه ؛ سعیمو میکنم  . ولی برام جالبه که بدونم ، مثلا ، توی تصوراتت الآن اینجا رو چطور می بینی !؟ ویا بچه هارو ؛ آریل و شارول  و سوشی و من ! تصورت از من چه جوریه !؟ فکر میکنی من چه جور آدمی هستم !؟
رومینا که لبخند از لبش محو نمی شد ؛ دستانش را به طرف روبین دراز کرد و روبین هم دستهایش را در دستان رومینا گذاشت . لطافت پوست دستهای رومینا لذت سکر آوری به زیر پوستش دواند !
رومینا گفت : چیزائی که میگم ؛ شاید برای تو خیال باشه ؛ ولی برای من عین حقیقته ! تو اگه جز تاریکی چیزی نمیبینی ؛ من جز نور و روشنائی چیزی حس نمی کنم . من نه تنها تورو که خودمو هم توی یه قصر ، از عاج سفید ، توی یه شهر قصه ها ، با آدمهائی به لطافت برگ گل ، با رودهائی از عسل و آسمانی به رنگ آبی روشن و دریائی پر از امواج آرام و امن و درختانی به سبزی رویا و زمینی به نرمی مخمل می بینم . هیچوقت نتونستی ، غمی که زیر مژه هات قایمشون کردی ازم پنهون کنی ! این غم همیشه باهاته ؛ حتی اینجا ! روبین ، من برای دیدن تو ، اصلا احتیاجی به چشم ندارم !
و وقتی لحظه ای تامل روبین را دید ، با اکراه گفت : باورت نمیشه ؛ نه !؟
و روبین با عجله به میان حرفهای رومینا دوید : نه نه نه ؛ اصلا اینطور نیست ! بر عکس ، تو اینقدر قشنگ حرف می زنی که بعضی وقتها فکر می کنم ؛ که این مائیم که نمی بینیم ؛ نه تو !

و خلاصه صحبت هاشان حسابی گل انداخته بود .

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

عالیجناب راشل

عالیجنابان سرخ پوش 2

 

عالیجناب راشل

راشل فرزند دوم خانواده متمول و ثروتمند نهورانیان بود که در سال 2016 میلادی در اروپا به دنیا آمد. آن زمان آریل، فرزند بزرگ خانواده در سنین نوجوانی خود بود و به لحاظ علاقه ای که پدر و مادر خانواده به او داشتند، در ناز و نعمت زندگی می کرد. شاید دلیل عیاشی و لاابالی گری آریل همین توجهات بی ملاحظه خانواده بود که باعث شده بود، هر آنچه را که اراده کند، در کمترین زمان ممکنه برایش فراهم گردد. تولد راشل نه تنها از توجهات خانواده به آریل کم نکرد که برعکس، به خاطر اینکه این پسر هفده هجده ساله لوس و نُنُر، کوچکترین احساس سرخوردگی و حسادت نکند، بیشتر هم شد! سال های کودکی راشل در اروپا گذشت و از همان کودکی علاقه عجیبی به وسایل الکترونیک و کامپیوتر داشت. در دوران ابتدایی تحصیلات، نابغه ریاضی و کامپیوتر شد و در دوران نوجوانی خود در زمینه کامپیوتر و الکترونیک یکی از نوابغ عصر خود بود.

عالیجناب نهورا برای آریل جزیره ای در اقیانوس آرام خرید با امکاناتی بی نظیر! با کاخ هایی که نظیر آنرا تا آنروز کمتر در تمامی جهان می شد یافت و امکانات تفریحی که در تمامی دنیا انصافاً منحصر به فرد بود.

و برای راشل کاخی که بی شباهت به یک استودیوی بزرگ تلویزیونی نبود با دهها مانیتور و کیبورد و رادار و دستگاههای صوتی و تصویری و ... و راشل تمام وقت خود را در این استودیوی بزرگ خود می گذراند. بارها اتفاق افتاده بود که پشت همان مانیتور و کامپیوتر و روی صندلی گردانش، خوابش برده بود.

راشل در آن زمان با امکاناتی که در اختیار داشت، با علوم و تکنولوژی بسیاری آشنا شده بود و با تلسکوپ های بسیار قوی که در کاخ الکترونیکی خود داشت، در ناشناخته ترین نقاط کهکشان رصد کرده بود. او به تازه های بسیاری دست یافته بود ولی از آنجا که هیچ علاقه ای به شهرت و مطرح شدن نداشت، با اینکه مدتها اصرار خانواه و نزدیکان، شاید هر از گاهی وسوسه اش می کرد که یافته هایش را در زمینه های مختلف علمی و تکنولوژی و نجوم در اختیار دنیا قرار دهد، ولی هر بار به وسوسه هایش مسلط می شد و ترجیح می داد که در همان قفس الکترونیکی بزرگ خود، با تنهایی اش سر کند، و کلاً از همه گریزان بود! راشل با نبوغ ذاتی خود و امکاناتی که در اختیار داشت، خیلی از زمان خود پیش بود، تا اینکه جنگ مجبورش کرد تا همراه 5 مسافر دیگر در سفینه ای که خود او طراح و سازنده اش بود، در بی نهایت کهکشان، آواره و سرگردان شوند!

در سفینه هم تنها کسی که هیچگاه اتاق کنترل را ترک نمی کرد راشل بود ولی چیزی که مایه تعجب او بود، اینکه چرا هیچیک از معادلات او اینجا جوابگو نبود! اینهمه نبوغ و استعداد که در نوع خود بی نظیر بود، عملاً اینجا هیچ کارایی ای نداشت! تمامی تجهیزات الکترونیکی و کامپیوتری و راداری سفینه از آخرین تکنولوژی ممکنه بشریت بهره جسته بود و تماماً در نوع خود منحصر به فرد و بی نظیر بودند ولی برای راشل عجیب بود که در این نقطه از کهکشان که مدتها این سفینه سرگردان را پذیرا بود، هیچ کارایی ای ندارد! راشل بارها و بارها، تمامی دستگاههای الکترونیک و کامپیوتری و رادارهای سفینه را چک کرده بود و بی اینکه کوچکترین صدمه و آسیبی به هیچ بخشی از آن رسیده باشد، مدتها بود که تمامی این تجهیزات از کار افتاده بودند! صدها عامل و شاید هم هزاران علت مختلف را در این سالهای متمادی سرگردانی که حسابش کاملاً از دستشان در رفته بود بررسی کرده بود و هیچ نتیجه ای نگرفته بود!

راشل وقتی گذشته را مرور می کرد، به خوبی به یاد می آورد که وقتی جنگ به اوج خود رسید و قدرت های بزرگ بی اینکه به اندازه گنجشکی فکر کنند، تمامی بمب های اتمی خود را بر سر هم ریختند و عملاً کره زمین را در حالت انهدام قرار دادند. او و برادران و دوستانش از جزیره شخصی آریل که آن موقع پناهگاه امنی بود برای فرار از خسارات جنگ، با سفینه خودپرواز خود به کهکشان پرواز کردند!

راشل خوب به یاد دارد که تا بعد از عبور از جو زمین با اینکه صدمات بسیاری را سپرهای ایمنی سفینه در برخورد با جو تحمل کردند، تمامی تجهیزات به خوبی کار می کردند! ولی مدتی بعد از آن دیگر کارکرد تجهیزات را به یاد نمی آورد! با اینکه زمانی بسیار طولانی از آن موقع می گذشت، راشل هرچه فکر می کرد، هیچ چیزی با معادلاتش جور درنمی آمد! اینکه چگونه ممکن بود با وجود ناکارآمدی تمامی تجهیزات، آنها هنوز در کهکشان غوطه ور بودند و تنها منطقی که کمی آرامش می کرد اینکه، احتمالاً در مسیر گردش سیاره یا ستاره ای قرار گرفته و تحت جاذبه آن در فضا غوطه ور گشته اند! راشل خوب می دانست که نجات از این وضعیت تقریباً محال و غیر ممکن است، ولی با اینحال هیچگاه از تک و دو نمی افتاد.

راشل به اطراف خود تقریباً کوچکترین توجهی نداشت! و مسافران سفینه سرگردان هم، فهمیده بودند که سعی در ارتباط با راشل تقریباً بی فایده است. همه او را به حال خود باقی گذاشته بودند. تا آنروز که باز تقریباً همه در سالن پایین سفینه جمع بودند و هر کدام در جایی مستقر و راشل هم طبق معمول با کلیدها و دکمه های الکترونیکی از کار افتاده سفینه ور می رفت. روبین که کلافگی همیشگی در عمق چشمانش موج می زد رو به راشل گفت:

"تا کی می خوای با این اسباب بازی ور بری، نابغه کامپیوتر قرن!"

راشل که برادر بزرگتر روبین بود و توقع نداشت که با این لحن با او صحبت کند، ابروانش را درهم کشید و با لحنی که کمی هم عصبیت در آن مشهود بود گفت: "فکر نمی کنی، بهتر از اراجیف حضرتعالی باشد!؟ اگر شما فکر بهتری دارین بفرمایین!"

آریل که سوشنا را در آغوش داشت و با لب و لوچه اش ور میرفت، قبل از آنکه بحثشان بالا بگیرد خطاب به هر دو طرف گفت: "خوب، بسه دیگه! باز مثل سگ و گربه به هم پریدین که چی!؟ در هر صورت اتفاقیه که افتاده! بهتره همه مون سعی کنیم کمی صبور باشیم"

سوشنا در آغوش آریل کمی جابجا شد و رو به راشل و روبین گفت: "حق با آریله بچه ها! چاره چیه!؟ اینقدر به هم نپرید تورو خدا!؟"

روبین که حسابی بهم ریخته بود، زیر لب غرولند کرد:

"تورو خدا، ببین کارمون به کجا رسیده!"

آریل که متوجه غرولند روبین بود، سوشنا را کمی کنار زد و گفت: "باز چی زیر لب با خودت غُر میزنی"

و روبین که تحمل بیشتر از این را نداشت طبق معمول از پله های گرد سالن بالا رفت. سیمها که تا آن لحظه ساکت بود با حالت اعتراضی آشکارا درآمد که:

"چرا اینقدر سر به سر روبین میذارید، مگه نمی دونید که اون چقدر حساسه!؟ حالا یه چیزی گفت، باید اینجوری می زدین تو ذوقش!"

و پشت سر روبین از پله ها بالا رفت! پشت در اتاق روبین که رسید با احتیاط تلنگر انگشتی به در کوبید و بدون اینکه منتظر اجازه باشد، در را باز کرد و در حالیکه لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود وارد اتاق شد.

روبین روی تختش دراز کشیده بود. سیمها با لوندی خاصی خود را به کنارش رساند و گفت:

"عزیز دلم، چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی!؟"

و بیشتر خودش را به او چسباند. روبین که لطافت پاهای لخت سیمها را روی بازوانش حس می کرد ایندفعه بی اینکه خودش را کنار بکشد، دستش را در کمر سیمها حلقه کرد و سیمها هم از خدا خواسته آرام در کنارش جا گرفت، طبق عادت انگشتانش را در میان موهای براق و سیاه روبین فرو کرد و آرام لبهایش را روی لبهای روبین سُر داد. لبهای داغ سیمها روبین را از خود بیخود کرد. دستش را دور گردنش حلقه زد و لبهایش را محکم بر لبان مخملی سیمها فشرد. سیمها که گل از گلش شکفته بود آرام به میان رختخواب روبین لغزید و بدن نیمه عریانش را در آغوش روبین رها کرد. روبین و سیمها آنچنان درهم پیچیدند که گویی درهم گره خورده بودند. صدای نفس های گرم هم آغوشیشان درهم می پیچید و لذت سکرآور عشق بازی آنچنان داغشان کرده بود که برای چند لحظه ای همه چیز را فراموش کرده بودند و کم کم سیمها پیراهن از تن روبین بیرون آورد و روبین دامن از پای سیمها پایین کشید. آنچنان درهم فرو رفتند که انگار دو روح باشند در یک بدن. روبین در اوج لذت یک هم آغوشی و سیمها در شوق بدست آوردن معشوقش که لذت تک تک سلول های بدنش را روی پوست مخملی خود حس می کرد، آرام گرفتند.

در سالن پایین، سوشنا داشت در آغوش نیمه لخت آریل با موهای سینه او بازی می کرد و راشل با کلیدها و دکمه های کامپیوتر سفینه ور می رفت، شاید که کور سوی امیدی باشد.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!


"کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!"

......... چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر  قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچک !

......... غیر از بساطی ها یکی دو نفری هم بودند "فرصت طلب" . از همانها که از آب کره می گیرند . این ها که دیدند موقعیت مناسب است ، چادرهایی را علم کردند ، که هم بزرگتربود ؛ و هم شیک تر و با کیفیت تر !
و ودیعه ای تعیین کردند و اجاره ای ؛ بساطی های جدید هم که دیر جنبیده بودند و جایی نداشتند برای بساطشان ؛ با هر قیمتی این چادرها را اجاره می کردند . دوستی داشتم که آن موقع دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبا بود و تآتر می خواند . او و دوستانش به هر دری زده بودند ؛ بلکه سالن تآتری را برای تمرینشان بیابند ؛ داستانشان شده بود جن و بسم ا... . تا اینکه با "ممد کراواتی" آشنا می شوند ، که یکی از همان فرصت طلب ها بود که ، چادری علم کرده بود و دامی گسترده ؛ تا شکار چه باشد و چه پیش آید ؛ که قرعه به نام گروه تآتری این دوست ما در آمد ؛ و چقدر خوشحال بودند ، که بالاخره سر پناهی و جایی یافته اند برای تمرینشان ! حال اینکه این گروه دانشجویی آس و پاس ، چگونه توانستند ودیعه و پول پیش چادر را تهیه کنند ؛ خود داستانی است مفصل ! خلاصه بعد از پرداخت ودیعه و اجاره چادر ، مستقر شدند و شروع کردند به تمرین .

.......... اوایل چادر خالی بود و هوا سرد . کم کم هر یک از گروه وسیله ای با خود آورد . یکی والور نفتی برای گرما و پخت و پز ، یکی پتو و تخت و تشک برای استراحتشان ، یکی زیر انداز و صندلی کهنه ای برای نشستن . خلاصه خیلی طول نکشید ، که چادر شد ، گرم و محل زندگی . دانشجو بوددند و هر یک از شهری . چادر شد هم محل تمرین پیس های تآتری شان ؛ و هم خوابگاه و محل زندگیشان . تا چشم به هم زدند ، ماه تمام شد و سر و کله "ممد کراواتی" پیدا شد برای دریافت اجاره . بچه ها که با هزار قرض و قوله ودیعه را جور کرده بودند ، دیگر هیچکدام راه به جایی نداشتند تا اجاره را که ، کم هم نبود جور کنند . مهلت خواستند و ممد کراواتی پس از کلی منت ؛ 48 ساعت مهلت داد . بچه ها به هر دری زدند ؛ نشد که اجاره جور شود . مهلت تمام شد و دوباره سر و کله ممد کراواتی پیدا شد . بچه ها هر کدام به زعم خودشان ؛ زبان ریختند و خواهش و تمنا کردند تا مهلتی دیگر بگیرند . ممد کراواتی این بار خیلی سخت گرفت ولی بالاخره 48 ساعت مهلت را تمدید کرد . بچه ها این بار هر زوری داشتند زدند تا بلکه خجالت ممد کراواتی را نکشند . ولی نشد که نشد .

.......... این بار دیگر ، راهی برای فرار نبود . ممد کراواتی هم ، بی هیچ ثانیه ای تآخیر ، سر 48 ساعت پیدایش شد . بچه ها که دیگر ، هیچ فکری به ذهنشان نمی رسید ، ابتدا شروع کردند به تعریف و تمجید و پاچه خاری اجباری ؛ و تعارف قهوه و سیگار مالبورو . یک باره ، یکی از بچه ها ، از دهانش در رفت که "ممد آقا عجب چهره نیمیکی داری انگاری ساخته شده برای آرتیستی !" ممد کراواتی که تا آن موقع ، چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد خورد ؛ به یک باره گل از گلش شکفت و چنان نیشش تا بنا گوش باز شد ، که چشمان بچه ها از حیرت ، هر کدام از گشادی به اندازه یک پیاله شد . ممد کراواتی بادی به غبغب انداخت و گفت :" جدی میگی!؟ قبلا هم بهم گفتن ؛ حقیقتش یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم ؛ که خیلی باهاشون حال نکردم ...." بچه ها که دیدند ، موقعیت مناسب است ، هر کدام به طریقی ، شروع کردند به تعریف و تعارف . تا حدی که یکی از بچه ها دعوتش کرد به تمریناتشان . ممد کراواتی هم که عشق آرتیستی اختیار از کفش ربوده بود ، آب لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :"خیالی نیست ؛ فقط گفته باشم ؛ من غیر نقش اول شرمندتون میشم !!!"

.......... دوستم تعریف می کرد : چشمتان روز بد نبیند؛ از فردا حکایتی داشتیم با این "ممد آقای کراواتی" .  اولا که به هیچ عنوان حاضر نبود ، کوچکترین تغییر لباسی دهد . و اصرار داشت که الا و بلا ، فقط و فقط با کت و شلوار گاواردین مشکی و پیراهن یقه آهاری انگلیسی و کراوات شرابی ابریشمی ایتالیا ، بازی می کند و بس ! از آن بد تر لهجه لاتی چاله میدانیش بود ؛ که خودمان را کشتیم که حداقل کمی با تیپ جنتلمنیش هماهنگ کنیم ؛ نشد که نشد . دست آخر هم مجبور شدیم ؛ نمایشنامه ای بنویسیم ، متناسب با شخصیت ایشان . بچه های  گروه از این وضعیت تحمیلی به قدری کلافه بودند ؛ که اصلا ، دل به کار نمی دادند . ولی در عوض بیشتر از همه " ممد کراواتی" بود که چنان با عشق و علاقه ، دیالوگ ها و نقشش را تمرین می کرد که باعث حیرت و تعجب همه شده بود . تا بالاخره هم پس از سه چهار پنج ماهی ، با تلاش بچه ها و دست به جیب شدن "ممد آقا" سالنی برای نمایش تدارک دیدیم و با تراکت هایی که تهیه دیده بودیم ؛ جماعتی را به سالن کشیدیم . شب اول اجرا ، خیلی از صندلی ها خالی بود ولی باز هم کمتر از انتظارمان نبود . شب اول اجرا که تمام شد ، بیش از ده دقیقه همان تماشاچیان اندک برایمان ایستاده کف زدند . و تمامشان بدون استسناء از "ممد کراواتی" امضا گرفتند ! شب بعد حتی یک صندلی خالی هم نبود . و بلیط های شب های بعد تا یکی دو هفته رزو شده بود .

........... یکی از مجله های معروف تآتری نوشت :" نمایشنامه کراواتی ها به بهشت نمی روند" با بازیگری آقای محمد ......... معروف به "ممد کراواتی" پس از مدت ها جانی تازه به تآتر بخشید ......!!!      

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

مجازات بد قولی !!


 

  "اعدام ؛ مجازات بدقولی!!"

.......حسن شیدا و کیومرث مبشری از بچه های قدیم راه شب رادیو بودند . بگذریم که بعدها ، شیدا که دست به قلم بود و شعری می گفت ؛ با علاقه و پشتکاری که داشت ، به تلویزیون رفت و مبشری و دیگران در همان راه شب رادیو ماندند ! اما دوستی ها و هر از گاهی شب نشینی شان ؛ هیچگاه فراموش نشد . در یکی از همین شبچره ها بود ؛ که دور هم بودیم و گپ و گفتمان حسابی گل کرده بود . جمعمان جمع بود و اکثرا آشنا ؛ غیر از یکی دو نفری که چهره هاشان نو بود و نا آشنا ! از همکلاسی های قدیم شیدا . یکی شان قد کوتاهی داشت و چهره ای دلنشین ؛  و آنقدر صمیمی و مهربان ، که به دقیقه نشده ؛ اعتمادی می آفرید که نگو و نپرس ! شاید همین خصوصیات هم بود ؛ که همه پرسشهای در گوشی از شیدا در باره این میهمان تازه وارد بود . شیدا که لبی تر کرده بود و حسابی هم شنگول بود ؛ در حالیکه خنده از لبش محو نمی شد ، گفت : " من و فرامرز از دوران دبیرستان ، همکلاس بودیم . بیست سالی هست که با هم رفقییم . حشر و نشری داشتیم باهم تو این بیست ساله !" کیومرث که چشم در چشم شیدا داشت "انگار به نمایندگی از همه" پرسید : "خوب حالا این آقا فرامرز هم ، مثل خودمان در جرگه هنرمندان آس و پاسه !؟" که صدای خنده حضار را هم به دنبال داشت . و شیدا هم که مجری زبردستی هم بود ؛ در آمد که :" هنرمند که صد البته ! ولی نه در جرگه ما آس و پس ها ! "و وقتی چشم های حیرت زده حضار را دید که پر از پرسش به او خیره بودند ؛ ادامه داد :" این شازده در کار چوب و فلز ؛ اعجوبه ای است برای خودش !" و کیومرث که انگار منتظر چنین فرصتی بود ، گفت :" پس سفارش کتابخانه ما حل شد !؟" و شیدا در آمد که : "البته به شرط اینکه عجله نداشته باشی !"  و وقتی حیرت جمع را دید ؛ ادامه داد که :" ساخت بهترین کتابخانه برای فرامرز  کمترین کار ممکن است ! وی همانطور که گفتم به شرط این که عجله نداشته باشی !" کیومرث که حوصله اش سر رفته بود پرسید :" مگر چقدر میخواهد طول بکشد !؟ "و شیدا با حالتی تمسخر گفت :" شش ماه ، یک سال ، دوسال ؛ شاید به عمر تو کفاف ندهد ؛ که سهراب جان پیگیری خواهد کرد !" فرامرز که تا آن موقع سرش پایین بود و با لبخند کمرنگی به حرفهای شیدا گوش می کرد به میان حرف های شیدا دوید و گفت :" شیدا جان شوخی می کنند !" و شیدا که تازه افتاده بود به گود ! در آمد که : "بگذارید خاطره جالبی تعریف کنم ." و بی اینکه منتظر اجازه کسی باشد ادامه داد که :" سال 55 که "ادب و هنر امروز" تلویزیون دستم بود ، دوستی داشتم که رئیس دفتر شهبانو بود . از آنجا که "پیکاب مهاری" مرا که ؛ با هنرنمایی فرامرز بسیار زیبا اتاقسازی و تزیین شده بود ؛ چشمش را گرفته بود ! سر صحبت را باز کرد و گفت که : ملکه قصد دارند استیشن هایی را ، با طراحی مدرن و با امکانات  سمعی و بصری و تعبیه کتابخانه سیار برای کودکان روستایی محروم سفارش دهند ؛ و مرا مسئول این امر ملوکانه کرده اند ! فکر می کنی ؛ که این دوست هنرمند تو از پس این کار بر بیاید !؟ گفتم : از لحاظ توانایی انجام این کار ؛ قطعا بهتر از فرامرز  پیدا نخواهید کرد ! فقط به شرط این که عجله نداشته باشید ! و وقتی بهت و حیرتش را دیدم ، توضیح دادم که این دوست ما ، ای، یک کمی بد قول است ! که به میان حرفم دوید و گفت : نگران آن نباش ؛ حالیش می کنیم که با دم شیر بازی نکند !              درد سرتان ندهم ؛ به اتفاق رفتیم پیش فرامرز که آن موقع کارگاهی داشت در خیابان زنجان . رئیس دفتر مکوکانه ، تمام سنگ هایش را با فرامرز وا کند و سفارش را داد با یک پیش پرداخت دندان گیر و حواله یک استیشن لندروور از کارخانه مرتب .  و تاکید بسیار زیاد برای روز تحویل که 4 آبان همان سال بود ؛ که ملکه می خواستند هدیه ای باشد به محضر مبارک ملوکانه ! با اینکه آن موقع اوایل اردیبهشت بود و شش ماهی فرصت بود ؛ همان روز به اتفاق رفتیم کارخانه مرتب و استیشن را تحویل گرفتیم . از فردا هم فرامرزخان ما شروع کردند به کار . نشان به آن نشان که هفته ای نبود ، رئیس به کارگاه سر نزند و از پیشرفت کار مطلع نشود . با اینکه استارت کار خوب بود ، ولی کم کم بی خیالی و گشادبازی آقا فرامرز باعث شد که روزها از پس هم بگذرند و کار پیشرفتی نداشته باشد . و تهدیدها و تشویق های هر از گاه رئیس هم ، کوچکترین اثری که نداشت ، هیچ ! تازه باعث لجبازی آقا هم شد . خلاصه آبان هم آمد از "استیشن فرهنگی سیار" خبری نشد که نشد ! رئیس به هر بهانه ای بود با همان چرب زبانی و پاچه خاری ذاتی ؛ ملکه را قانع کردند که ، کار ، کار سنگینی است و ابتکاری نو و زمان بیشتری را نیازمند است ؛ و اجازه آماده سازی  استیشن را برای یک سال دیگر تمدید کرد . این بار فشار را چند برابر کردند و تهدید و ارعاب را چندین برابر ! بازهم روزها از پس هم گذشت و رسیدیم به شهریور سال بعد . با این لندروور چه حالی که نکردیم در این یک سال و نیمه ! فقط دو سه باری رفتیم شمال ؛ از بلندگویی که در استیشن تعبیه شده بود ؛ چه قدر ادای ماشین های پلیس را در آوردیم ! رئیس که دید انگار ماجرای پارسال می خواهد تکرار شود و هیچ یک از تهدیدهایش هم افاده ای نکرد ؛ دست به دامن ساواک شد و چشمتان روز بد نبیند ! یک روز ریختند و آقا را کت بسته بردند سازمان امنیت ؛  "تا پای اعدام رفت آقا فرامرز" 15 روز مهمان ساواک بود آقا ؛ حسابی پذیرایی کردند ؛ در این مدت ! مرخصش که کردند ؛ به ماه نرسید که استیشن را تمام وکمال تحویل داد ! تا چهارم آبان چند روزی مهلت بود ، به مراسم و پرده برداری و تشکر ملوکانه از طراح و سازنده استیشن فرهنگی ؛ از صدقه سری آقا ، مرا هم دعوت گرفتند. باورتان نمی شود اگر بگویم روز مراسم آقا ، معلوم نشد کجا تشریف برده بودند ؛ که به مراسم نرسیدند ! و پس از کلی این پا و آن پا کردن رئیس و بنده مفلوک ! بالاخره ، من بیچاره برای فرار از مهلکه پیشنهاد دادم که آقای رئیس خود کاندید دریافت پاداش ملوکانه شوند که بسیار هم ارزنده بود !!  حالا آقا کیومرث شما مختارید که کتابخانه تان را به ایشان سفارش دهید ؛ اگر صبر ایوب دارید یا زور ساواک ! و بهت به جای خنده روی لب های حضار ماسید !

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

عالیجنابان سرخ پوش

عالیجنابان سرخ پوش


عالیجناب آریل

 

بعداز جنگ جهانی سوم ، در سال 2046 میلادی ، تقریبا تمامی نسل موجودات زنده ، در کره زمین منقرض شد ! جنگ با یک مناقشه احمقانه رهبران دو کشور متخاصم کوچک آغاز ؛ و نهایتا ، با نابودی تمامی زندگی در سیاره زمین ، به سرانجامی شوم تبدیل گشت . نیمی از قدرتهای اتمی جهان ، یک طرف ، و نیمی طرف دیگر ؛ تمامی بمب های اتمی خود را ، در تنها سیاره زندگی بخش منظومه شمسی ، حواله هم کردند .

آریل و جمع کوچکی از خانواده و دوستانش بسیار خوش شانس بودندکه توانستند قبل از آلودگی تمامی کره زمین ، با سفینه خودپرواز خود ، به مقصدی نا معلوم ، پرواز کنند .
آنها ، سالها بود که در سفینه فضائی خود ، در فضای بیکران کهکشان ، آواره و سرگردان بودند ؛ بی اینکه هیچ مقصدی پیش رو داشته باشند .

آریل تا قبل از جنگ ، از متمولین یهودی تبار بود ، که در یکی از جزایر شخصی خود در اقیانوس آرام زندگی شاهانه ای داشت . و به لحاظ علاقه وافری که به لباسهای سرخ و رنگی داشت ؛ به عالیجناب سرخ پوش معروف بود .
او مردی باهوش ، خوش قیافه و خوش پوش و بسیار ثروتمند بود ؛ که دوران میانسالی خود را می گذراند ؛ و با هوش و فراست و ثروتی که داشت ، نبض سیست قدرت های بزرگ دنیا را در دست داشت ؛ او بسیار خوش گذران و لاابلی بود ! و آرزوهای بسیاری در سر می پروراند ، که جنگ تمامی این آمال و آرزوهایش را به باد داد ! که نه تنها برای آریل ، که برای ده میلیارد نفر جمعیت دنیا !

"سوشنا" ، معشوقه آریل ، که یکی دو سال پیش از جنگ ، ملکه زیبایی جهان شده بود و در همان مراسم بود که با آریل آشنا شد ؛ نیز یکی از کسانی بود که با آریل خود را از مهلکه نجات داد . زیبائی خیره کننده سوشی هنوز هم آریل را از خود بیخود میکرد .
روبین وراشل ، دو برادر کوچکتر آریل و سیمها و رومینا خواهران کوچکتر سوشنا ، هم سایر مسافران این سفینه سرگردان تاریکیهای کهکشان بودند .

سوشنا : آریل ؛ بالاخره این تاریکی لعنتی کی میخواد تموم شه !؟
چشمان هوسباز آریل که هیچگاه از دیدن برجستگیهای زیبای زنان سیر نمیشد ؛ نگاهش را از چاک سینه سیمها ، که یقه پیراهنش تا ناف باز بود ؛ دزدید و رو به سوشنا گفت : تو هنوز ، به این وضعیت عادت نکردی !؟ دست بردار ؛ اینقدر قر نزن! سوشنا  که از این لحن آریل ، خیلی خوشش بیامده بود ، با کمی عصبانیت و کمی هم ناز و کرشمه در آمد که :
آخه تا کی باید این وضعیتو تحمل کرد !؟ خسته شدم ؛ دلم لک زده واسه یه مهمونی ؛ ویا چه میدونم ، رستورانی ، کافی شاپی ، ویا حتی یه سینما !
سیمها که زیر چشمی داشت روبین را می پائید ، که روی کاناپه رو به پنجره سفینه ، لم داده بود و دستهایش را پشت سرش گره زده بود و به اعماق تاریکی های کهکشان خیره بود ؛ زیر لب زمزمه کرد : تو رو خدا دست بردار ، سوشی جان ؛ سرنوشت ما هم همینه دیگه ! الآن سالهاست که این تاریکی سر گردونیم ! چه میشه کرد !؟
و روی صندلیش طوری جا بجا شد ، که دامن کوتاهش تا بالای رانش چین خورد و بالا رفت ! آریل  که با نگاهش سیمها را داشت غورت می داد ، گفت : راشل ؛ رایانه ات ، هیچ موقعیتی رو نشون میده !؟
و راشل که پشت کامپیوتر سفینه ، با آنهمه کیبورد و مانیتور ، مشغول بود با نا امیدی گفت : هیچی ! اصلا هیچ نشونی ، از هیچ مقصدی نیست ! آریل دوباره ادمه داد : تو مطمئنی که رادارها درست کار می کنند !؟
و راشل در آمد که : من از هیچی مطمئن نیستم ؛ اصلا من مطمئن نیستم که ما زنده ایم !
سیمها گفت : منظورت چیه !؟
و راشل دوباره ادامه داد : آخه کامپیوتر ، هیچ علائم حیاتی رو نشون نمیده ! هیچ چیزی که بدونیم ، اصلا وجود داریم ! و ؛ چه میدونم !؟
آریل گفت : آخه چطور میشه ؛ هیچ چیزی وجود نداشته باشه ، غیر از تاریکی ! بالاخره ؛ سیاره ای ، ستاره ای ؛ نوری ، روشنائی ای ؛ حتی دریغ از سوسوی یک ستاره برای چند ثانیه ! آخه چطور یه همچین چیزی ممکنه !؟
روبین که تا آن موقع ساکت و بیصدا ، تا اعماق کهکشان خیره بود ، بدون آنکه سرش را برگرداند ، گفت : ما انگار در یک سیاهچاله عمیق ظلمت و تاریکی گم شدیم !
سیمها پشت چشمی نازک کرد و گفت : آخه این حرفا ، چه فایده ای داره !؟هیچ حرف دیگه ای نیست که بزنید !؟
آنقدر لوندی و کرشمه در لحن صحبتش بود که ، آب از لب و لوچه آریل راه افتاد ! در عوض روبین حتی سرش را هم بر نگرداند . سوشنا که متوجه نگاه های هوس آلود آریل به سیمها بود ؛ بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ نزدیک  آریل شد و آنچنان خود را در کنار آریل جا داد ، که کاملا مانع دیدش شود . آریل هم دستش را دور گردن سوشنا حلقه کرد و لبهایش را به بوسه گرفت ؛ و آنچنان فشارش داد که جیغ سوشنا بالا رفت ! سیمها که با حسرت آنها را نگاه می کرد ؛ نگاهش را دوباره به طرف روبین چرخاند و با خود فکر کرد "کاش یک کمی از این شور و اشتیاق و انرژی آریل رو روبین داشت و کاش اونقدر که آریل با نگاههای هوس آلودش سیمها رو برانداز میکرد ؛ روبین اقلا نیم نگاهی به او داشت "
بلند شد و با لبخند ملیحی که بر لب داشت ، به طرف روبین رفت . سیمها زیبائی خیره کننده ای داشت ، با آن موهای بلند طلائی ، که روی دوشش ریخته بود ؛ و پوست گندمگون و چشمان روشن و اندام واقعا مانکنی ! خدائی چیزی کم نداشت !
کنار روبین که ایستاد ، خودش را طوری به روبین چسباند ، که تقریبا نیمی از بدن عریانش در آغوش روبین قرار گرفت و در حالیکه انگشتانش را در میان موهای سیاه و براق روبین فرو می برد ، گفت : به چی خیره شدی روبین !؟ تو این تاریکی چی هست مگه !؟ یه کمی هم به دور وبرت توجه کن !  روبین که آن لحظه مثل مجسمه ای ساکت و آرام بود ، خودش را کنار کشید و از پشت کاناپه راحتی بلند شد ؛ نگاهش را از سیمها دزدید و زیر لب زمزمه کرد : بلاتکلیفی بد جوری کلافم کرده ؛ روحیه خوبی ندارم ؛ تعجب می کنم که شماها ایقدر می تونید بی خیال باشید ! و از پله های گرد سالن پائین سفینه بالا رفت به طرف اتاق خوابش ! سیمها آنقدر حرصش در آمده بود ، که کارد میزدی ، خونش در نمی آمد ! با خودش فکر میکرد .
" که بی اعتنائی هم حد و حسابی داره ؛ منو بگو که به خاطر روبین ، به آریل بی اعتنا بودم ؛ حالا میدونم چیکار کنم!"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

اسکندر جهود

هنر،ادبیات،تئاتر

اسکندر جهود

  "پول ؛ زن و بچه نیست که ، بشود از آن گذشت !"

........اسکندر جهود ؛ یهودی از دین برگشته ای بود ؛ که ظاهرا مسلمان شده بود ! ولی در اصل "از آنجا رانده و از ایجا مانده "بود . جامعه یهود ، طردش کرده بودند و از مسلمانی هم فقط یک فامیلی به دوش می کشید و بس ! در راسته خیابان پهلوی ، بالای عباس آباد ، روبروی پله دوم مستوفی ، منزلش بود . قواره دوم از بر خیابان . 360 متر زمین با 5 طبقه ساختمان ، با حیاطی موزائیک فرش و زیرزمینی به وسعت کل زمینش با ارتفاعی به بلندی 6 متر ؛ شغل اصلیش ، پخش کتاب بود . برای همین هم ، طبقه هم کف با حیاط پر بود از کتاب های جور و واجور ، چیده بودشان روی هم ، بی اینکه هیچ نظم و ترتیبی داشته باشد . از آن بدتر زیر زمینش بود ، که هر آشغالی گیرش می آمد ، می چپاندش آن تو ! هزار رحمت به بازار سید اسماعیل ؛ زیرزمین به آن بزرگی ، آن قدر آشفته و به هم ریخته بود ، که شتر با بارش گم می شد . اصلا آشغال جمع کردن ، تو خونش بود ؛ هر جا که کارتن پاره ای یا جعبه شکسته ای یا نایلون و پلاستیکی می دید که دورش انداخته اند ؛ با آن کامیون "هیوندایش"کناری می زد و به هر شکل ممکن ، مصادره اشان می کرد و آخر قضیه هم ؛ در آن زیرزمین کذایی انبارشان می کرد ! همه کسانی که اسکندر را می شناختند ،با روحیه و اخلاقش کاملا آشنا بودند . در عوض با تمام خست و آشغال پرستیش ، خیلی مردم دار و مهمان دوست بود . منزلش آنی از مهمان خالی نبود ؛ عین 24 ساعت می آمدند و می رفتند . همه جور آدمی ، با او رفت و آمد داشتند ؛ از خانواده و مجرد گرفته تا خریدار کتاب و سمساری ها ، بی هیچ وقفه ای در آمد و شد بودند . خانم اسکندر هم که زن مهربان و زودجوشی بود ، با روی باز از مهمانان خوانده و ناخوانده اسکندر پذیرایی می کرد ؛ البته غیر از چایی ؛ هیچ اجازه دیگری نداشت ؛ مگر مهمان خیلی عزیز که علاوه بر چایی کمی هم تخمه آفتابگردان چاشنیش می شد ! تا یکی دو سالی بعد از انقلاب ، که روزی از دادستانی انقلاب بیش از پانزده بیست نفر مسلح ؛ به منزل اسکندر ریختند و با لحنی بسیار شدید و رفتاری به مراتب خشن با تمامی اهل منزل ؛آن چنان برخوردی کردند که نگو و نپرس ! مادر اسکندر که سنی ازش گذشته بود و در یک طبقه بالاتر از طبقه اسکندر ، سکنا داشت ، در جا غش کرد ؛ طوری که کار به آمبولانس و بیمارستان کشید ! زن و بچه و خواهرانش هم وضعیت بهتری نداشتند ؛ خود اسکندر هم چیزی نمانده بود که قالب تهی کند . بگیر و ببندی راه انداختند ، که آن سرش ناپیدا ! تمام 5طبقه ساختمان را به هم ریختند ؛ آنقدرکتاب و مقاله "ضدانقلاب" پیدا کردند ؛ که هر کدامشان برای یک اعدام کافی بود ! از همه بدتر به قاعده یک کامیون اعلامیه " منافقین و چریک های فدایی" از زیرزمین در آوردند ! اسکندر را کردند داخل گونی و با تمامی اسناد و مدارک ، بردند آنجایی که عرب نی انداخت ! چند روزی که نه خبری از اسکندر بود و نه کسی جرئت داشت ، خبری از او بگیرد ؛ همه داشتند خانواده اش را آماده می کردند که حالا حالاها منتظر او نباشند . و خودشان را برای هر خبر ناگواری آماده کنند ، که ناگهان به هفته نکشید که اسکندر به خانه باز گشت ! بهت و حیرت ، خانواده و اطرافیان را آن چنان غافلگیر کرده بود که کسی جرئت سئوال کردن هم نداشت ! به یکی دو روز نکشید که اسکندر ، خودش را پیدا کرد و شد همان اسکندر سابق . از فردا صبح به صبح ، می رفت دادستانی و ساعتی از ظهر گذشته برمی گشت منزل ؛ خوب تعجبی هم نداشت ، با آن افتضاحی که او به بار آورده بود ؛ وضعیت فعلیش بیشتر شبیه یک معجزه بود ! تا شبی که ، ما هم مهمانش بودیم ، طبق معمول از هر دری سخنی به میان آمد . و حرف کشید به وضعیت اسکندر و این ماجرای دادستانی ! یکی پرسید :"راستی ؛ چه شد که ، آن طور مثل قوم مغول ریختند منزلتان !؟ و چه شد که به این راحتی رهایت کردند!؟" و اسکندر هم که انگار ، تمام ماجرا قلمبه شده بود در حلقش  ، و منتظر فرصت بود که بریزد بیرون ؛ رفت بالا منبر که : ........."معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای ، راپرت داده بود به دادستانی ؛ که چه نشستید ؛ که بغل گوشتان ، منزل یک جهود اسرائیلی ؛ شده است خانه تیمی منافقین و فدایی ها ! هر روز چندین نفر می آیند و می روند و دستور می گیرند برای دسیسه علیه حکومت و دولت ! دادستانی هم ،با دریافت همچین گزارشی ؛ با همان تحقیقات اولیه ، در می یابد که گزارش پر بیراه هم نیست ! و طبیعتا ؛ بر حسب وظیفه حکم دادرسی منزل و بازداشت عوامل موثر را صادر و اجرایی می کند ! و وقتی هم با آن همه مدارک و اسناد ضاله روبرو می شود ؛ بدیهی است که کمترین کار ، دستگیری من اسکندر و تحت مراقبت گرفتن اطرافیان بود ! ولی بعد از چند روزی بازجویئ های مداوم و کنترل تلفن منزل و اطرافیان و تحقیقات مفصلی که انجام گردید ؛ متوجه بی گناهی من شدند و مرا رهایم کردند !" حرف های اسکندر نه تنها ، گره ای از حیرتمان را باز نکرد که کورترش هم کرد ؛ شاید برای همین هم بود که این بار من پرسیدم : "آخر تو در توجیه یک کامیون اعلامیه ممنوعه ؛ که یک عددش هم حکم اعدام دارد ؛ چه گفتی ! که پذیرفتند و رهایت کردند !؟" و اسکندر با خونسردی گفت :"حقیقت را ! من گفتم ؛ من آن کاغذها را به عنوان کاغذ باطله خریده ام ؛ و منتظر بودم که قیمتی پیدا کند تا آبشان کنم !" یکی پرسید :" و آنها هم باور کردند !؟" و اسکندر گفت :" اوایل که نه ! ولی بالاخره ، پس از چند روز بازجویی و کلی تحقیقات ، فهمیدند که این عین واقعیت است !" من گفتم :" البته خیلی هم خوشبین نباش ! چون اگر حرفهای تورا باور کرده بودند ؛که هر روز صبح تا غروب احضارت نمی کردند برای سین جیم !" اسکندر خنده ای کرد و گفت : "چه می گویی !؟ سین جیم کدام است !؟ به تنگ آمدند از بس که من مزاحمشان هستم ! آن قدر پشت در اتاق دادستان نگهم میدارند ؛ که من خسته شوم و دست بردارم ! ولی کور خوانده اند !" همین مانده بود که دو تا شاخ روی سرمان سبز شود ! و اسکندر که بهت و حیرتمان را دید ؛ ادامه داد :" وقتی معلوم شد که ؛ اعلامیه ها برای من کاغذ باطله ای بیش نیست ؛ به دادستان گفتم که باید آن ها را به من پس بدهید ! دادستان نیشخندی زد و گفت : شوخیت گرفته ! این ها اعلامیه های ضاله است و پس از حکم نهایی دادگاه می بایستی معدوم گردد . و من گفتم : پس بهایش را بپردازید ! که دادستان نیشخندی زد و دستور داد که مرا از اتاقش بیرون کنند . ولی من تا پول اموالم را نگیرم دست بردار نیستم ! پول که زن و بچه نیست بشود از ان گذشت !

.......... اسکندر ؛ قریب یک سال هر روز صبح به صبح به دادستانی رفت و آمد ؛ تا دست آخر هم بهای تمامی اعلامیه ها را به قیمت روز کاغذ باطله "که ده برابر قیمت روز ی شده بود که دادستانی به منزلش ریخت "  گرفت !!!    

+ نوشته شده در جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ توسط وحید صادقی نظرات ()

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

+ نوشته شده در جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ توسط پرشین بلاگ نظرات ()